تبليغاتX
<-no religion->

http://ahora7.googlepages.com/weblog.wmvمحتاج



+ نوشته شده توسط زردشت در Wed 6 Feb 2008 و ساعت 8 بعد از ظهر |

برگردان: ا. آذرنگ
   

 

در محافل ليبرال و چپ بر سر رويکرد به جنبش‌های مقاومت اسلامی بنيادگرا، يا جنبش‌هایی که رنگ و روی بنيادگرایی دارند، مانند مقاومت عراق، حزب‌الله، حماس و غيره بحثی درگرفته است. موضوع به جايی رسيده است که «وال استريت ژورنال» (١٠ و ١١ يک دسامبر ٢٠٠۶) مقاله طولانی صفحه اول خود را تحت عنوان «درون ائتلاف نامحتمل دشمنان قسم‌خورده آمريکا: جايی که کمونيست‌ها به راديکال‌های اسلامی می‌پيوندند» به اين بحث اختصاص داده است.

مقاله «وال استريت ژورنال» يادآور می‌شود که از نظر تاريخی، جنبش‌های مارکسيستی و سوسياليستی سکولار و سازمان‌های بنيادگرای اسلامی از ديرباز مخالف هم بوده، اغلب باخشونت با هم مقابله کرده اند. از زمان اضمحلال امپراتوری‌های استعماری، چپ سکولار و گروه‌های مذهبی اسلامی برای آينده دولت‌های تازه استقلال‌يافته خاورميانه، با هم رقابت کرده اند
.
گروه‌های مذهبی عمدتاً، دانسته يا نادانسته در کنار امپرياليسم قرار گرفته اند. در واقع، طبقات حاکم و سرويس‌های امنيتی غرب، اين گروه‌ها را عليه چپ‌های سکولار تشويق نموده و به آن‌ها کمک کرده اند
.

همان‌گونه که محافظه‌کاران آمريکا و اروپا، پس از جنگ [جهانی دوم] و طی جنگ سرد از مذهب کاتوليک به عنوان يک سنگر و نيروی مخالف در برابر چپ استفاده کردند؛ همين نيروها، در کنار «موساد» اسرائيل، برای مقابله با سکولاريسم مترقی عرب و فارس، بنيادگرايی اسلامی را پرورش داده و تشويق کردند
.
 

بنيادگرايی اسلامی، به مثابه يک نيروی تفرقه‌افکن، مبارزه جهانی عليه امپرياليسم را آهسته و متوقف کرده، يا به پس رانده است. کشتار ميليون‌ها کمونيست و مارکسيست در ايران، اندونزی، افغانستان و عراق به نقش شريرانه و ارتجاعی که بنيادگرايی مذهبی می‌تواند بازی کند، گواهی می‌دهد.

موضع اکثر ليبرال‌ها و بخش مهمی از چپ‌های آمريکا بر بستر اين واقعيات تاريخی قرار گرفته است. آن‌ها ادعا می‌کنند که افزايش نفوذ و قدرت اين گروه‌ها در خاورميانه يک خطر ارتجاعی برای هر جنبش سکولار و مترقی به حساب می‌آيد
.
 

بنيادگرايان اسلامی، اگرچه با سکولاریسم آمريکایی مخالفت می‌ورزند، اما با اندیشه دمکراتيک و سوسياليستی هم مقابله می‌کنند. در نتيجه، برخی اوقات ليبرال‌ها و چپ‌ها به نحو خطرناکی به پیوستن به محافظه‌کاران نزدیک می‌شوند و این جنبش‌ها را «فاشيست اسلامی» می‌خوانند.

اما اين نيز واقعیت است که سرسخت‌ترين و جانبدارانه‌ترين مبارزات ضدامپرياليستی در خاورميانه از سوی نيروهايی صورت گرفته است که توسط گروه‌هايی که اسلام هسته ايدئولوژی آن‌هاست، سازمان‌دهی و رهبری شده اند. در فلسطين، عراق و لبنان، مخالفت با امپرياليسم آمريکا و اسرائيل از طرف اين گروه‌ها صورت گرفته است
.
 

با سرکوب چپ سکولار و در نبود پشتيبانی جهانی اردوگاه سوسياليستی، گروه‌های اسلامی، خلاء را پر کرده اند. با ناتوانی چپ در ايفای نقش پيشاهنگ استقلال ملی و نمايندگی توده‌های فقير و زحمتکش، سازمان‌هايی که انتظارش نمی‌رفت برای گرفتن ردای رهبری به حرکت درآمدند. خواه ناشی از فرصت‌طلبی باشد و يا اعتقاد عميق، آن‌ها اکنون مبارزه ضد- امپرياليستی در خاورميانه را رهبری می‌کنند.

شايد لازم باشد يادآور شويم که مارکس و انگلس بدون توجه به عقب‌ماندگی «پاشا»‌ها، «سيپوی»ها، «تائوتی»‌ها و «فنين»‌های ناسيوناليست که در مقابل امپرياليسم انگليس در هند، چين و ايرلند مقاومت می‌کردند، هميشه در کنار نيروهای ضد- استعماری دوران خود ايستادند
.
هم‌چنین، لنين و شوروی‌ها به طور تغييرناپذيری از جنبش‌های رهايی‌بخش ملی حمايت کردند، حتا اگر [آن جنبش‌ها] سؤال‌برانگيزترين ايدئولوژی‌ها را داشتند. وظيفۀ انترناسيوناليستی تمام ضد- امپرياليست‌ها، در درجه اول اين است که از جنبش‌هايی که در برابر انقياد مقاومت می‌کننند، پشتيبانی کنند. البته، ما ترجيح می‌دهيم که انقلابيون سوسياليست رهبری اين جنبش‌ها را در دست داشته باشند، اما ما اغلب از چنين نعمتی برخوردار نيستيم
.

هم‌چنین، ما نبايد زير اتهامات زننده «تروريسم» که به راحتی عليه مقاومت اسلامی به کار برده می‌شود، نوسان کنيم
.
چنین دفاع پست و رياکارانه‌ای از امپرياليسم در اظهارات مارکس پيرامون شورش‌های هند مورد برخورد تيز و برنده‌ای قرارگرفت: «سيپوی‌های شورشی در هند به راستی اعمال و گناه‌های واقعاً انزجارآور، کريه، و غيرقابل توصيفی مرتکب شدند- شبیه آنچه که فقط در جنگ‌های شورشی، [جنگ] مليت‌ها، نژادها و بالاتر از همه جنگ‌های مذهبی انتظار آن می‌رود؛ در يک جمله، شبيه آنچه انگليس محترم، زمانی که از سوی وندين‌ها عليه «آبی‌ها»، از طرف چريک‌های اسپانيايی عليه فرانسوی‌های مرتد، از طرف صرب‌ها عليه همسايگان آلمانی و مجار آن‌ها، از طرف کروات‌ها علیه شورشيان ونيسی، از طرف گارد متحرک کاويگناک يا دسامبريست‌های ناپلئون عليه پسران و دختران پرولتاريای فرانسه به کار گرفته شد، آن را می‌ستود
.

با وجود بدنام بودنش، آن رفتار سيپوی‌ها تنها واکنشی است، در شکل متمرکز، به رفتار خود انگليس در هند نه فقط در جريان تأسيس امپراتوری شرقی آن، بلکه حتا در جريان ده سال آخر حکومت از مدت‌ها پیش تثبيت‌شدۀ آن. برای توصيف آن حکومت، کافی است گفته شود که شکنجه یک نهاد ارگانيک سياست مالی آن بود. در تاريخ بشر چيزی به نام کيفر وجود دارد؛ و يک قاعده کيفر تاريخی اين است که ابزار آن نه توسط قربانی، بلکه توسط خود مهاجم آبدیده می‌شود
.
شورش هند»، در نيويورک ديلی تريبيون، ١۶ سپتامبر ١۸٧۵). مارکس به روشنی ديد که در يک نبرد نابرابر با از فاشغالگران استعماری و یا امپراتوری، که از تجهیزات بهتری برخوردارند، ملييون چاره ای ندارند جز آن‌که با ابزار نوميدانه و اغلب سبعانه واکنش نشان دهند. اين یادآور نقل‌قول معروف يلم «نبرد الجزاير» است
.

پس از دستگيری و بازجويی از «بن مهدی» رهبر مقاومت، خبرنگاری از او می‌پرسد که وی چگونه بمب‌گذاری در ميان غيرنظاميان فرانسوی را توجيه می‌کند. او پاسخ میدهد: «آيا اين‌که شما بمب‌های ناپالم‌تان را بر سر روستاهای بی‌دفاع ما می‌ريزيد، کم‌تر بزدلانه است؟» او ادامه می‌دهد: «بگذارید که ما بمب‌های شما را داشته باشيم و شما هم می‌توانید سبدهای زنان ما را داشته باشيد [از سبد زنان برای پنهان کردن بمب استفاده می‌شد
].»
برای غربی‌های حساس نسبت به «حقوق بشر»، بسيار سهل است که خشونت مقاومت‌کنندگان را محکوم کنند، در حالی که ارتش‌های ملی آن‌ها تسليحات پيچيده را عليه بی‌گناهان بدون دفاع به کار می‌گيرند
.

شوخی تلخ اين است که بسياری از چپ‌های آمريکا به جنايات گذشته بنيادگرايان اسلامی عليه سکولاريسم اشاره می‌کنند (گويی هيچ‌يک از بنيادگرايی‌های مذهبی ديگر، سابقه آلوده‌ای ندارند)، و هم‌زمان خواهان اتحاد با نيروهای سياسی آمريکا- که دست‌های آن‌ها به همان اندازه يا بيش‌تر به خون آلوده است- می‌شوند
.
اگر تنها از جنگ جهانی دوم به اين طرف را در نظر بگيريم، رهبران حزب دمکرات هر اقدام علنی يا مخفی تجاوز امپرياليستی دولت ما را يا آغاز کرده و يا به آن تن داده اند. مطمئناً، محکوم کردن‌های خود- منزه‌انگارانه اتحاد با مقاومت اسلامی، در برابر ائتلاف سياسی تاکتيکی با کسانی که حامی تجاوز عليه کوبا، جمهوری دمکراتيک خلق کره، ايران و غيره بوده اند، بخار می‌شود. آيا آن‌ها از ياد برده اند که يک دولت دمکرات، موجب مرگ صدها هزار کمونيست ويتنامی شد؟


اين ما را به لب مطلب می‌رساند: چپ چه هنگام و چگونه اتحاد را می‌پذيرد و می‌پروراند؟ بنا کردن اتحاد با نيروهای خوش‌خيم و مورد احترامی که کم‌ترين خطری برای وضع موجود در بر ندارند، آسان و بدون درد است. حمايت از يک حزب اپوزيسيون بورژوايی که وعده می‌دهد شايد از سياست‌های بدون ملاحظه و عميقاً جانبدار سرمايه بزرگ گام کوچکی به عقب بردارد، چيز زيادی را به خطر نمی‌اندازد
.
اما، اين فريب ظاهر را خوردن است، اگر چپ‌ها تصور کنند که می‌توان با هم‌دستی با نيروهايی که بر پایه نتايج انتخاباتی متکی بر پول، تعيين می‌کنند چه کسی بهتر می‌تواند حساب‌های امپرياليستی را اداره کند، با آن‌ها هم‌سنگر شد. اين اتحاد عجيبی است، در واقع، يک اتحاد تسليم‌طلبانه
.

ایجاد اتحاد با نيروهای دارای اهداف متضاد و اغلب سردرگم، اما راديکال بسيار دشوارتر و مخاطره‌انگيزتر است. پذيرش اين خطرات يعنی پذيرش امکان تحول انقلابی. ترس از اين مخاطرات حاصل انجماد، عدم انعطاف، و، بله، اپورتونيسم است. انقلاب‌های کبير قرن بيستم، جملگی حاصل ائتلاف‌ها و اتحادهای غيرمحتمل، نه با نيروهای ارتجاع و سکون، بلکه با جنبش‌هايی بود که حاضر بودند با دارندگان امتياز و استثمارگران مقابله نمايند
.
 

و انقلاب‌های در حال ظهور قرن بيست و يکم در آمريکای لاتين، نيروهای متناقض و متضادی را متحد کرده است: مليون، ضد امپرياليست‌ها، دمکرات‌ها، خلق‌های بومی، سوسياليست‌ها، فعالين مذهبی، خرده بورژوازی، و فقرای مستأصل. در حالی که تفاوت‌های حل‌نشدۀ بسياری وجود دارد، روند ادامه می‌يابد.

«
مارکسيسم- لنينيسم امروز» در اوايل اشغال عراق از جانب آمريکا مقاومت را ضدامپرياليستی ارزيابی کرد، پيش از آن‌که اکثريت چپ اين قضاوت را بپذيرد. هم‌زمان، ما با دقت از رمانتيسم انقلابی احتزاز کرديم. ما مقاومت را پيرامون يک هدف، و شايد فقط يک هدف، متحد ديديم: پايان دادن به اشغال. و ما از صميم قلب از آن‌ها برای رسیدن به آن هدف حمايت کرديم
.
 

از سوی ديگر، ما از اين‌که مقاومت نتوانسته است يک چشم‌انداز روشن و واحد برای آينده عراق

 ترسیم کند، نگرانیم. شايد چنین چیزی وجود داشته باشد و ما از آن بی‌خبر هستيم. شايد برنامه‌ای وجود نداشته باشد، زيرا مقاومت به خاطر دلايل امنيتی، در واحدهای خودمختار سازمان‌دهی شده است. اما ما اميدوار بوديم که چند سال گذشته نشانه‌های بيش‌تری از يک برنامه مشترک برای عراق بعد از اشغال را همراه می‌داشت.

هم‌زمان، ما تشخیص دادیم که حدود دو سال پيش، همان
واحدهای عمليات مخفی آمريکايی که در گواتمالا جوخه‌های مرگ را تشکيل دادند، اکنون در عراق فعاليت می‌کنند. ما انتظار داشتيم که جهت ايجاد ترور و رعب سياسی و عدم اعتماد قومی، ترور گسترده برپا شود. اين تاکتيک‌ها، در حالی که از سوی رسانه‌ها ناديده گرفته می‌شوند، علت بيش‌تر هرج‌ومرج و عدم ثباتی است که دولت آمريکا فريبکارانه راجع به آن‌ها سروصدا به راه می‌اندازد
.

به هر حال، اين مردم عراق هستند که تصميم می‌گيرند که پس از پايان يافتن اشغال، به کجا خواهند رفت. ما اطمينان داريم، تا اشغالگران و دست‌نشاندگان آن‌ها از عراق خارج نشوند، چيز ارزشمندی در آنجا اتفاق نخواهد افتاد
.
 

هنگامی که انگليسی‌ها، فرانسو‌ی‌ها، بلژيکی‌ها يا پرتغالی‌ها هم از هند، کنيا، الجزاير، کنگو، يا آنگولا بيرون رانده می‌شدند، رسانه‌های امپرياليستی هرج‌ومرج پيش‌بينی می‌کردند. کسانی که بر ثبات پیش از پايان يافتن اشغال اصرار می‌ورزند، تضادهای سياسی عراق را حفظ کرده و حل آن را به تعويق می‌اندازند.

ما در حالی که حمايت انتقادی خود را از مقاومت عراق اعلام می‌کنيم، نظر متفاوتی نسبت به حزب‌الله لبنان داريم. همان‌طور که «وال استريت ژورنال» به درستی به آن اشاره می‌کند، اين سازمان اسلامی به اتحاد تازه- تأسیس، اما ظاهراً عميق با حزب کمونيست لبنان ارج می‌نهد. خصومت‌های کهنه به کنار گذاشته شده اند و رهبری حزب و رهبری حزب‌الله، پيرامون موضوعات مورد علاقه دو طرف، گفت‌وگو
می‌کنند
.
 

دوازده رزمنده حزب در حين نبرد در کنار رفقای حزب‌اللهی خود، در جريان دفع تجاوز تابستا

 [گذشته] اسرائيل به لبنان، کشته شدند. مايليم فکر کنيم که نفوذ کمونيست‌های لبنان در پختگی نظامی و سياسی فزاينده حزب‌الله، نقشی داشته است.

رسانه‌های بورژوازی تأييد می‌کنند که حزب‌الله از عدم فرقه‌گرايی، وحدت ملی و عدالت اقتصادی برای توده‌های زحمتکش حمايت می‌کند. خالد حداده، دبيرکل حزب کمونيست لبنان، اذعان دارد که تاکنون پيرامون «يک پروژه در مقابل الگوی نوليبرالی» چندين گفت‌وگو با نصرالله، رهبر حزب‌الله داشته است. با اين وجود، کمونيست‌ها بر هويت خود تأکيد می‌ورزند: «چه گوارا سمبل ماست، مثل عيسی مسيح يا محمد


ما حزب کمونيست لبنان را به خاطر تلاش جسورانه برای برقراری يک اتحاد مخاطره‌انگیز، ولی با توانی رهايی‌بخش که ممکن است سياست‌های خاورميانه را از نو شکل دهد، می‌ستاييم
.
آن‌ها اطمينان دارند که تاريک‌انديشی مذهبی هيچ‌گاه قادر نخواهد بود وفاداری توده‌ها را برای مدت زمان طولانی حفظ کند. اما احساسات عميق مذهبی، نهايتاً مردم را به راه عدالت اجتماعی رهنمون می‌شود. همکاری آن‌ها با حزب‌الله به نظر می‌رسد به اين روند شتاب بخشيده باشد
.

ما بر اين باوريم که اتحاد چپ نیز بايد از چنان اعتمادی به زحمتکشان سرچشمه بگيرد. بنابراين، اتحاد با گردهم آوردن پيشروترين کارگران برای توافق پيرامون برنامه‌ای که بتواند از مباحث عادی فرا رفته و آنچه که ممکن است را نشان دهد، آغاز می‌شود. البته، اين برداشت به قدمت انترناسيونال اول است، اما به نظر می‌رسد بسياری در چپ آن را فراموش کرده اند
.
 

 

****

توضيح مترجم
:
«سيپوی» در زبان انگليسی، «سيپايی» در زبان پرتغالی، و«سيپ آهی» در زبان‌های هندی و اردو، از ريشه فارسی «سپاهی» است. «سپاه»  به پياده‌ نظام ارتش استعماری انگليس در هند، که عمدتاً از بوميان هندی تشکيل می‌شد، اطلاق می‌شد. شورش اين سپاهيان و عمليات نظامی آن‌ها عليه استعمارگران موضوع نوشته‌های متعدد مارکس و انگلس قرار گرفت.

برای مبارزات ضد- استعماری «سيپوی»ها نگاه کنيد به:
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/afghanistan/index.htm
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/letters/57_10_29.htm
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/afghanistan/review.htm
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/india/index.htm
برای نظرات مارکس و انگلس در باره مبارزات ضد- استعماری «پاشا»‌ها نگاه کنید به:
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1855/armies-europe/ch03.htm
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1854/03/28.htm
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1853/palmerston/ch04.htm
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1890/russian-tsardom/index.htm
پيرامون مبارزات استقلال‌طلبانه ايرلندی‌ها عليه استعمار انگليس نگاه کنيد به
:
http://www.marxists.org/archive/marx/works/subject/ireland/index.htm
نقل‌قول فوق‌الذکر مارکس از «شورش هند
»:
http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/09/17.htm
پيرامون اين نظر مارکس که «شکنجه يک نهاد ارگانيک سياست مالی» را تشکيل می‌دهد، نگاه کنيد به مقاله «تحقيق پيرامون شکنجه در هند«

http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/09/17.htm


برگرفته از سايت «روند نو»:

+ نوشته شده توسط زردشت در Wed 6 Feb 2008 و ساعت 7 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط زردشت در Sun 3 Feb 2008 و ساعت 4 بعد از ظهر |

هراسناکترین چیز برای دین و انسان دینخو، منطق و عقل سلیم است

 ولتر

 

+ نوشته شده توسط زردشت در Sat 2 Feb 2008 و ساعت 4 بعد از ظهر |

فرهنگ سوزي فرهنگ سازان ايراني

"مولانا به شهادت ارش ايراني_ اسلامي است."
(حدادعادل)
1_
فلاسفه معتقدند كه حس تكامل گراي ،يكي از نيازهاي غريزي انسان است .

 بدين اساس كسي يافت نخواهد شد كه ازاين حس غريزي گريزان باشد .نهايت هركس

 كمال خودرا در چيزي مي بيند كه ممكنست براي ديگران به طوركامل كمال به حساب نيايد.
برتري يكي از همنشين هاي هميشگي كمال است . كمال يك حقيقت واحد است ولي با جلوه هاي

 مختلف تجلي مي كند .براي نمونه ،در بلنداي قله ي هزار ساله ي غزل پارسي ،حافظ تنها قهرماني است

 كه برفراز آن سايه افگنده است .ودراين عرصه به برتريي رسيده است ،كه از آن برتر هيچ كس بر نگذرد.

 ازين رو او انساني كاملي است كه غزل پارسي از او به كمال رسيده است.
انسان كامل هميشه از ديگران برتر است هرچند كه هميشه از ديگران فروتر نشيند.

 به گفته سعدي " نهد شاخ پر ميوه سر برزمين".برتري طلبي انسان ها در زندگي اجتماعي

 همان حس فرونهفته در نهاد آدمي است كه درمسير رشدخود به موانع نفساني بر مي خورد

وناچاراز مسير طبيعي خود منحرف مي شود وبه شكل استكبار رخ مي نمايد.
قهرمان پرستي نيز ريشه در همين احساس غريزي انسان دارد .گويا انسان گمشده ي ذاتي خودش

 ؛برتري را در وجود قهرمان مي بيند . قهرمان آينه ي است كه فرد شخصيت آرماني خودش را در

 وجود او مي يابد وبه او نه بلكه به كمال مطلوب خودش عشق مي ورزد وخوش است كه

"من آنم كه رستم بود پهلوان".
گاهي انسان ها در بعضي عرصه هاي كمال،در جستجوي قهرمان آيدال خودش به كاميابي نمي رسد،

 ازين رو دست به اسطوره سازي مي زند ودر خيال نام او عشق بازي مي كند. داستان ها وفيلم نامه

 هاي رستم ،رابين هود ،زورو ،وآرش، برخواسته از همين نياز هاي غريزي است .
در حيات اجتماعي نيز مردم همه در شاهراه رشد و تكامل در حركت است .اصلا فلسفه ي زيست

 اجتماعي انسان،همانا رسيدن به كمال است .چه آنكه انسان براي پيمودن اين مسير نياز به معلم

وراهبردارد تا حقايق را به او بياموزد وطريقت را به او رهنمون باشد.
همانطور كه نباتات براي دريافت نور خورشيد باهم به رقابت مي پردازند وهريك به توان خود

 قامت به فراز مي كشد تا بيشتر خودرا به درخشش خورشيد برساند دربين انسان ها نيز به همين

 ميزان ،رقابت وتلاش براي فتح قله ي كمال وجوددارد.خداوند نيز درين مورد انسان هارا به

 مسابقه ورقابت فرا خوانده است ؛"فاستبقوا الخيرات".ولي همانطوركه انسان اكثراتكامل واقعي

 را اشتباه مي گيرد در راه رسيدن به آن نيز تعادل خودرا از دست ميدهد وبه راست وچپ منحرف

 مي شود وبا ديگران تصادم پيدامي كند .چون خود از شتاب باز مي ماند جلو سرعت حريف را نيز

 سد مي كند .در همين جا است كه حتي ارباب رفاقت آنگاه كه به رقابت كم مي آورد رو به راه

 حسادت مي نهد. بنا براين حسادت نيز همان حس كمال جويي شكست خورده است كه به صورت

 انتقام تبارز مي كند.حسادت غريزه فروخفته ي طبيعي است كه گاهي رقابت منفي فعال مي شود

 ودر سنين وصنوف مختلف مردم، به طوري متفاوت آشكار مي گردد.كه معمولي ترين شكل آن

 "ترور شخصيت" است .
انسان از حقارت نفرت ذاتي دارد.ازين رو مي كوشد كه به بزرگي برسد .وحتي گاهي آنقدر به

 بزرگي وكبريايي طمع مي ورزد كه حريصانه تكبر مي ورزد .
براي اينكه آدمي از حقارت گريزان است ،آدم حقير تا مي تواند خودرا به يك بزرگي نسبت مي

 دهد.ومعتقد است كه آدم يا مرد مرد باشد يا چاكر مرد.اغلب سر سپردگان ارباب استبداد همين

حقيران به قدرت رسيده اند.
آنان كه براثر حوادث روزگار نتوانستند به كمال دلخواه خود برسند اكثرا مي كوشند كه اين ناكامي

 را به صورت ديگر جبران كنند .مثلا پدري ناكامي كه كمال خودرا در تحصيل مي دانسته است

 تا مي تواند مي كوشد كه فرزندش به آن كمال مطلوب برسد.
جامعه هانيز از آنچه كه گفته شد ،مستثنانيست زيرا جامعه همان فرداست كه گويا با

 "حروف بزرگ" نوشته شده است .وفرهنگ جامعه همان تجلي روحيات مردم است .
2_
آنانكه طمع بسيار در برتري طلبي وبزرگ نمايي دارند عطشناك در جستجوي مفاخراند

 وحريصانه به مفاخر اندوزي وفخر فروشي مشغولند وبا شرافت تمام روزوشب را به جاي

 جمع آوري مال دنيا به جمع آوري نام آوران مي گذرانند وبه جاي كنز دراهم ودنانير

 از بلخ تا قونيه به احتكار فيلسوف وشاعرمي پردازند.
درپيشنهادابتدايي نمايندگان دولت افغانستان ،مصر وتركيه ،مبني بر نام گذاري سال 2007 به نام

 "مولانا"،دولت ايران در نظر گرفته نشده بود .بعد از نام گذاري امسال به نام مولانا واعلان آن

از جانب سازمان ملل، دولت ايران در تكاپو افتاد كه از فرصت استفاده نموده، توجه جهان را

 به اين جلب كند كه بزرگترين شخصيت معروف جهان يعني مولاناي بلخي ،ايراني است .

 بنا براين پرهزينه ترين همايش بين المللي براي تجليل از مولانا با حضور رئيس جمهور ورئيس

مجلس ،وزيرفرهنگ وارشاد وصدا وسيما وباقي رجال برجسته كشور وحضور شخصيت هاي

 بزرگ از كشورهاي ديگر وصدها خبرنگار از بنگاه خبرگزاري دنيا، به مدت سه روز در تهران

 ،تبريز وخوي در ماه جاري برگزار گرديد.اين مجلس به خاطر هدف ياد شده آنقدر باشكوه وپر

 هزينه برگزار شد كه مورد واكنش بزرگان قرار گرفت .ازجمله حضرات آيات عظام آيت الله

 العظمي صافي ونوري همداني به شدت اعتراض واظهار تأسف كردند .آيت الله نوري همداني

 فرمودندكه"درايران تاكنون اين گونه همايش حتي براي پيامبر اسلام وائمه اطهار برگزار نشده است".

(روزنامه جمهوري 9آبان ).حدادعادل رئيس مجلس ايران در سخنراني غرائي كه در وصف مولانا

 ايراد فرمود از سخنان خود چنين نتيجه گرفت كه:"مولانا به شهادت آثارش ايراني _ اسلامي است .

"(روزنامه جمهوري وكيهان 7آبان) واين سخن، بلامنازع به تمام رسانه هاي بين المللي منتشر شد.

واين در حالي است كه مولاناي بلخي در بلخ متولد شد .ودرتمام عمر خود آنهم براي يكبار از خاك

 ايران به سوي قونيه فقط عبوركرده است.
آگاهان ميدانند،مولانا كسي است كه "ازهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاداست ".اوبه وصل دولت عشق

 نايل گشت ودولت پاينده شد. اوازتن خاكي خود هم گذشت جملگي جان شدوبه جانان رسيد.

 از غمناكي جهان هم سبكبال رهاي يافت وبه حريت وآزادگي رسيد.به گفته علامه اقبال:
"جان نگنجد در جهان اي هوشمند
مرد حر بيگانه از هر قيد وبند"
سراسر فضايل ومناقب كه آقاي احمدي نژاد وحداد عادل در وصف مولانا عرضه كردند،

همان جاودانگي وانديشه ي جهاني مولانا بود. وچون گفته هاي مولانا برخواسته از فطرت وانديشه

 است، بدينسان تمام انسان ها به اوتعلق خاطردارند نه اينكه او به انسان هاي خاص تعلق داشته باشد.

بنابراين آقاي حداد عادل چطور مي تواند اين عارفي رها از هر قيد وبند را در بند ايراني بودن مقيد

 كند ؟آيا اين طمع ريشه در كدام غريضه هاي مذكوردارد؟
اينان معتقدندكه روزگاري در عهد خراسان بزرگ افغانستان وايران يك سرزمين واحد بوده اند

 بامردماني هم زبان وهم فكروهم فرهنگ.بنابراين دليل ،ابوعلي سيناي بلخي ايراني است .
براين اساس ،مانيزمعتقديم كه، گويا افغاني وايراني دونيمه ي يك سيب اند كه از حادثه ي روزگار

 جدا از هم افتاده اند. ازين رو ما دست محبت بسوي شماايرانيان مي گشاييم والبته آنچنان با نهايت

 پذيراي وبرادر نوازي بيش از حدتان مواجه مي شويم كه واقعا از لطف خود، ما را خجالت مي كنيد.

زيرا تمام فلاسفه وشاعر ونام آوراني از جمع مارا آنچنان صميمانه در آغوش گرم تان مي كشيد

 كه جداي ناپذيراند و براي هميشه از ما مي گيريد.ولي برعكس همراهاني بي نام ونواي شان را

 در اردوگاههاي آهنيني به يادگارمانده از لنين وهتلر با نوازش تازيانه هاي تان آنچنان نوازش

 مي دهيد كه چشم آسمان را توانايي ديدن آن وگوش فلك را ياراي شنيدنش نيست .وگاه بيسار

 اتفاق افتاده است كه از آن بي نام ونشانان ،آشنايان حتي نشانه ي هم نمي بيند تا بداند كه بر

 او چه گذشت وچگونه در گذشت. ولي هرچه هست حسابش با كرام الكاتبين است .
دولت مردان ايران هميشه در ديدارهاي رسمي خود با مقامات افغانستان از روابط تاريخي،

 فرهنگي وديني خويش مبني بر خراسان بزرگ ياد مي كنند. ولي قسم به همان خراسان بزرگ

 كه ايران هميشه برخلاف شعارشان عمل كرده است .براي نمونه ؛بر مبناي همين خراسان

بزرگ ،اگر ما بگوييم كه :فردوسي شاعر بزرگ افغانستان ... جمله ما تمام نشده آنقدر به

 ما مي خندد كه صدايش را خود فردوسي هم خواهد شنيد.
من از رئيس مجلس ايران مي پرسم كه به اقرار خودتان اگر ما باهم همريشه وهم مذهب

 وهم يار وهم ديار از سرزمين خراسان بزرگيم .بر همين اصول وقتي كه يك مسلماني

 افغاني با يك ايراني ازدواج شرعي مي كند ،چرامجلس ايران تصويب مي كند كه

 :"اين ازدواج شرعي است ولي خلاف قانون اسلامي ايران است."؟بر اين اساس يا قوانين

 ايران شرعي نيست يا شرع ايران مخالف با شرع اسلام است .ممكنست كه شما قادر

 به توجيه آن باشيد ولي اين تناقض براي شهروندان عادي به هيچ وجه قابل هضم

 نخواهد بود.وتبعا درذهن مردم افغانستان نسبت به شعار شما ونيز به تفسير شما از

 اسلام شك وترديد عارض مي شود.
3_
سخن ديگري كه ملت افغانستان با اهل هنر وفرهنگ مداراني ايراني دارد اينست كه ،

به قول شاعر ،ما دونيمه ي يك سيبيم .بلكه بالاتر ازآن، ملت ايراني_ افغاني بسان دودرخت

سيب اند كه ديوار بلند مرز سياسي ميان اين دو جداي افكنده است .ودر اين سوي مرز تبر

 بدستان باغبان ايستاده اند كه اگر شاخه ي از آن سوي ديوار بدين سو دست خودرا بگشايد

 في الحال بازويش به تبر فنا خواهد رفت والبته كه اين ديوار از خون كبوتران سفيد، رنگين است .
اگر شاخه هاي محبت را بشكند ولي بازهم ريشه ي تعلق مان سبزاست.واز نهانخانه ي خاك

 ريشه هادرهم تنيده اند.
حال سؤال من از خوبرويان فرهنگي ايراني اينست كه چرا به صورت رنگ پريده ي مان

 خاكستر تحقير تان را مي افشانيد؟ اگردرخيابان شهرشما ازطرف افراد عادي تحقيرمي شويم

 وياازسوي سرباز اردوگاه اهانت مي شويم، عطف بر سهو ويا ضعف فرهنگ شان مي كنيم.

 ولي اكنون كه فرهنگ ملي ما بدست جماعت فرهنگي ايران با تيغ تمسخر ذره ذره مي گردد

 ودر باد استهزا نا پديد مي شود.حال اين فاجعه فرهنگي را چگونه بايد توجيه كنم؟اگربگويم كه

 اين جماعت ،بي فرهنگ است .جامعه شناسان مرا محكوم مي كند كه هيچ جماعتي بي فرهنگ

"مي يافت نشود جسته ايم ما".اگر بگويم كه اينها كم فرهنگ است باز خلاف ظاهر گفته ام چه

 آنكه اينها اصحاب صدا وسيماي ايران واز اصناف فرهنگ ساز اين مملكت اند گرچه آتش

 فرهنگ سوزي را در ملك ديگر مي اندازند.اگر بگويم كه اينها بد فرهنگ است.خلاف

 واقع گفته ام چراكه فرهنگ ايران به اندازه ملت آن بزرگ است .گرچه بعضي ازهمين

 مردم زلال اين فرهنگ را گل آلود مي كند ولي سرچشمه ي اين رود خروشان مارا ره

 به خراسان بزرگ ميبرد.
مدتي است كه هنرمنداني از جنس اهالي "برره" هنر تصويري خودرا به عنوان "چارخانه"

از شبكه سوم تلويزيون ايران به نمايش مي گزارد .زبان اين طايفه كمي شبيه به برره است

 كه آن را ناجوان مردانه به "زبان دري" كه هم اكنون زيبنده سرزمين افغانستان است _

 نسبت داده اند.ومدت چندماه است كه با زبان هنرودرقالب هنرمند به اين زبان بس بزرگ دارد

 اهانت مي كندو هر شب با اين بازي خطرناك هرچند كه در قلب چندين ميليون مسلمان ايراني

ادخال سرور مي كند. ولي متأسفانه دست كم دل چندين ميليون مسلمان افغاني راپرخون مي كند.
من معتقدم كه درغصه ي اين فاجعه ي بزرگ روح بزرگ مولانا وناصر خسرو،حافظ وساير

 خداوندگاران ادب پارسي دري، ناراحت وغمگين اند.لذا هرشب مثنوي به تعداد كلمه هايش

 عوامل اين فاجعه را نفرين مي كند.چه آنكه اندام زيباي مثنوي از درّدري به خود آذين بسته

 است.مگر غير از اين است كه هم اكنون بسياري از كلمات مثنوي را حتي تحصيل كرده هاي

 ايراني نميدانند ودرلغت نامه هاي معاصر ايران نيز نمي توان يافت ولي همين كلمات

(مانند:مانده؛خسته.ميان؛كمر) جزء واژه هاي گفتاري روزمره ي امروزمردم افغانستان است.

مولانا درّدري را از بلخ باستان در گنجينه ذهنش سپرد .وبادرّدري انديشه اش را به جهان بخشيد.
حافظ كه ادب فارسي را به اوج كمالش وغزل فارسي را به غناي جاوداني رسانيد،تمام مباهاتش

 در اينست كه غزال پريشان خيالش در كمند نظم دري منظم شده است.ازين رو سرودن حتي

 دو مصرع از آن را به نظم دري براي خود غنيمت مي شمارد :
"زمن، بحضرت آصف كه مي برد پيغام
كه ياد گير،دو مصرع زمن به نظم دري"
حافظ كه با عشق، درد خدا وخلق را باهم در آميخت و از بلنداي عرفان جامعه خويش را بي

 پروا به نقد كشانيد وراه طريقت به سعادت را براي هميشه وهمه كس رهمنون گشت،خود

 به صراحت مي گويد كه سعادت درك شعر حافظ فقط از آن كسانيست كه سخن گفتن به زبان دري داند :
"زشعر دلكش حافظ كسي بود آگاه
كه لطف طبع وسخن گفتن دري داند"
ناصر خسروبلخي برخلاف رسم زمانه (كه شاعران همه درباري بودند)حاضر نشد حتي

 يك كلمه شعر در مدح سلطان بسرايد كه هيچ، بلكه احترام "زبان دري"رابا لاتراز حرمت سلطان

 (ظل الله) مي دانست ودر برابر اينگونه توقعات برآشفته شد وسلطان را سرزنش وبه چيزي تشبيه

 كرد كه در آن زمان هيچ كس جرأت آن را تصور نمي كرد:
"من آنم كه در پاي "خوكان" نريزم
مر اين قيمتي درّ لفظ دري را"
ولي آيا ناصر خسرو هيچ مي دانست كه زماني براين امت فارسي زبان خواهد آمد كه در آن،

هنرمنداني از اهالي برره اين درّ گرانبهارا به سنگ جهالت بشكند.؟
اگر فرهنگ تجليگاه انديشه ي جمعي جامعه است .بدون شك زبان جامه ي آن انديشه است.

 كه اگر اين جامه را از جان انديشه بزداييم بزودي تن عريان انديشه در گيرودار حوادث روزگا

ر زايل مي شود.بر همين اساس است كه بين جوانان امروز تاجكستان وتركيه با متون ديروزش

 چقدر فاصله است .
با اين همه، تلويزيون ايران به همكاري هنرمندانش مي كوشند حرمت زبان يك ملت را بشكنند تا بلكه

 ازين طريق بتواند براي فارسي ايراني برتري بتراشند.وهرشب با زبان هاي سمي تر از شمشير

 جاهليت اندام اين زبان را ميدرد تا به زبان خود بنازد .گويا اينان همان قومي اند كه به چهره ي

 دوست خاك مي پاشند تا رخ خودرا زيبا جلوه دهند .آيا در كجاي افغانستان اين گونه صحبت مي كند

 كه "چارخانه"با آن ما را به تمسخر گرفته اند:
چَكار مي كني؟: چه كار مي كني؟
بَگزار گفته كنم : بگزار حرف بزنم.
تونيرنگ وَكني.
فرش را شوشته كردي؟
اگر خواسته مي كني ،گفته كن ،كه من گرفته كنم: اگر مي خواهي به من بگو تا برايت بگيرم.

(جريان پيشنهاد مدرك قلابي از آكسفورد براي شنبه).
ممكنست رئيس تلويزيون ايران ادعا كند كه ازين طريق مي خواهد فرهنگ افغانستان را

 براي مردم ايران نشان بدهد.ولي سؤال اينست كه براي شما چه الزامي وجوددارد تا فرهنگ

 يك كشوررا وارونه جلوه بدهيد.درهنرنمايشي مشت نمونه ي خروار است. آيا نقشي را كه

" شنبه ودوم" بر عهده دارند وشخصيت را كه از خود نشان ميدهند(همه دروغ شاخدار،

دوروئي وبلوف) چه تصوري نسبت به فرهنگ وروحيات مردم افغانستان درذهن بيننده نقش مي بندد؟
آيا در ايران هيچ افغانيي يافت نمي شد كه شبكه ي سوم با او مشورت كند يا اين نقش را

 برعهده او بسپارد؟
آيا صدا وسيماي ايران نمي داند كه پايتخت كشور نماد آن كشوراست ،وبه همين اساس

 رسانه هاي برون مرزي دنيا به گويش پايتخت كشورها برنامه اجرا ميكند؟
من به رئيس تلويزيون ايران توصيه مي كنم كه حداقل براي يكبار به برنامه "زندگي نو خانه ي نو"

از راديوي "بي بي سي" توجه كند وفارسي افغانستان ومعرفت برنامه سازان خارجي را

 در باره ي زبان افغانستان مشاهده كند ,وآنرا با زبان "چارخانه" مقايسه كند وحرمت را

 از آنان بياموزد.
راستي اگر عمدي در كارنيست پس از اعتراض سفارت افغانستان چه لزومي بر ادامه

 ي اين طنز وجود دارد؟
صدا وسيماي يك كشور به منزله زبان وچهره ي يك ملت است،يا مانند آيينه ي است كه

 روحيات يك ملت را حكايت مي كند .بنا بر اين چرا مردم ايران اجازه مي دهد كه دولت

با اين آيينه از ملت ايران چهره متكبر وتحقير گرا واهانت پسند انعكاس بدهد ؟
آيا براي هنرمندان متعهد ايران لازم نيست كه در اين مورد ،براي رسالت فرهنگي شان

 هم كه شده در يك روزنامه ي، حداقل يك تذكر اخلاقي بنويسند؟
اگر اخلاق اسلامي ونزاكت همسايگي وتعهد هنري در ايران وجود دارد نبايد ديگر

 اين بي حرمتي را ادامه بدهد.آيابراستي لازم نيست كه در برابراين بي حرمتي از

 مردم افغانستان معذرت خواهي شود؟
مهمتر ازهمه ،هشدارمن براي خير انديشان فرهنگي ايران اينست كه آياهرگز

 انديشه اين را نداريد كه اين گونه رفتارهاي ناپسند هنري از جانب ايران، زمينه

 را براي انتقام جويي هاي افراطي افراد كم حوصله ويا مغرض به وجود آورد وآنگاه

 توسط معركه سازان رسانه هاي دشمن، آتش رسواي فرهنگي بين دوكشور دوست فراهم شود؟
چون رئيس صدا وسيما به طور مستقيم از جانب رهبر انقلاب حضرت آيت الله خامنه ي

 منصوب مي شود .بنا براين من از ايشان تقاضا مي كنم كه نگزارد صدا وسيما دامن

 ايشان را در اين بي حرمتي ها آلوده كند .لذا بايد دستور به قطع نمايش "چار خانه

 "ومعذرت خواهي رئيس صدا وسيما از مردم افغانستان بدهد.
در اخير به فرهنگيان افغانستان در ايران به خصوص نويسندگان و"دفتر درّدري" و"خانه

 ادبيات افغانستان"وشاعران بزرگ حضرات اساتيد

مظفري وكاظمي و...پيشنهاد مي كنم

 كه براي پاسداري از فرهنگ كشور وتسلي خاطر دل هاي افسرده هموطنان مهاجرتان كه شما

 را زبان گوياي خود مي دانند وبه خصوص براي خوشنودي خداوندگاران ادب پارسي دري،

 به طور جمعي اعتراض نامه ي را ترتيب بدهيد وآن را به مرجع ذي صلاح ارائه كنيد .تاسندي

 در پيشگاه تاريخ ادبيات پارسي ونيزمايه اميد واري ونيك آموزي براي ما شاگردان تان باشد.
ومن الله التوفيق
سيدآصف حسيني

+ نوشته شده توسط زردشت در Sun 9 Dec 2007 و ساعت 5 بعد از ظهر |

در کنفرانس آناپولیس چه خواهد شد؟

 

Uri Avnery

17.11.2007 — uri-avnery.de

برگردان ناهید جعفرپور

 

کنفرانس آناپولیس یک شوخی است، شوخی ای که به هیچ وجه خنده دارد نیست.

این کنفرانس هم بمانند تمامی ابتکارعمل های سیاسی دیگر بعد از بررسی  نشانه های موجود کم و بیش اتفاقی شروع گردید. جرج بوش هم در این کنفرانس حضور داشت و مشغول آماده کردن سخنرانی اش بود.

وی بدنبال تمی بود که توسط آن به موضوع اصلی کنفرانس بپردازد. در واقع  چیزی که بتواند توجه ها را از فجایعی که وی در عراق و افغانستان ببار آورده است منحرف سازد. چیزی ساده و خوش بینانه که بتوان بدون مشکل به دیگران خوراند.

اینچنین به نوعی ایده کنفرانس سیاستمداران رهبری کننده برای پیش برد روند کار اسرائیل/فلسطین به وجود آمد. یک کنفرانس بین المللی همیشه چیز خوبی است و در تلویزیون هم زیبا بنظر می رسد و عکس های بیشماری از آن گرفته می شود و انعکاسی خوشبینانه دارد.

اینچنین جرج بوش ایده این کنفرانس را اعلام نمود تا بدان وسیله این کنفرانس خواهان صلح میان اسرائیل و فلسطین باشد.

این کنفرانس بدون نقشه استراتژیک قبلی و بدون تدارک دقیق و موشکافانه و در نهایت بدون بلاخره هرچیزی آغاز گشت. از این روی بوش در سخنرانی اش وارد جزئیات نشد: نه هدف روشن، نه مدیریت و کارگزاری، نه اطلاعات در باره محل، نه زمان، نه لیست شرکت کنندگان.

تنها یک ملاقات اتری ( بیهوش کننده). تنها این واقعییت نشان دهنده عدم وجود  جدیت کافی در کل برنامه است.

شاید این مسئله کسانی را که از نزدیک ندیده اند که سیاست چگونه بطور واقعی شکل می گیرد شوکه کند. این اصلا قابل تصور نیست که غالبا با چه سهل انگاری غیر قابل تحملی تصمیمات گرفته می شوند و رهبران سیاستمدار چگونه غیرمسئولانه و با چه شیوه خودکامه ای روند های مهم را به حرکت در می آورند.

از آن لحظه ای که این ایده متولد شد دیگر نمی شد جلوی آن را گرفت. پریزیدنت صحبت نمود و این ابتکار عمل به حرکت در آمد. یک ضرب المثلی وجود دارد که می گوید: احمقی سنگی به آب می اندازد و ده ها عاقل نمی توانند آنرا بیرون بیاورند.

یکبار اعلام شد و این کنفرانس به یکی از پروژه های مهم تبدیل شد و کارشناسان تمامی طرفین شروع نمودند با ناآرامی و انرژی های متفاوت این کنفرانس را تدارک ببینند. هر طرفی این را تلاش نمود که این کنفرانس را در مسیری به جریان بیاندازد که برای خودش منفعت داشته باشد.

# ـ بوش و کونزلا ریس خواهان واقعه ای تاثیرگذار بودند تا بدین وسیله ثابت کنند که آمریکا برای صلح و دمکراسی تلاش فراوان می کند و در این رابطه هم موفق می باشد. مسئله ای که هنری کسینجر بزرگ با آن باشکست روبرو شد و جیمی کارتر را موفق نساخت که صلح اسرائیل/مصر را هم به صلح اسرائیل/فلسطین تبدیل کند و بیل کلینگتون رادر کمپ دیوید شکست داد. حال اگر بوش بتواند موفقیتش را ثابت کند، در حالیکه تمامی کسان قبل از خودش شکست خورده بودند، آیا این مسئله ثابت نخواهد کرد که چه کسی بزرگ تر از همه است؟

# ـ  آهود المرت فورا احتیاح به یک موفقیت سیاسی دارد که توسط آن بتواند خاطره بدبختی شکست جنگ دوم لبنان را پاک نماید و خودش را از ده ها تحقیقاتی که بخاطر رشوه رسانی و اختلاص هایش انجام گرفت رها سازد. بلند پروازی های او مرز ندارند: او می خواهد در حال دست دادن با پادشاه سعودی عکس برداری شود. تا کنون هیچ کدام از نخست وزیران اسرائیل از این هنر برخوردار نبوده اند.

# ـ محمود عباس می خواهد حماس وفراکسیون های شورشگر را از آن خود کند.

# ـ جنبش فتح می خواهد ثابت کند که جائی موفقیت دارد که یاسرعرفات بزرگ در آن شکست خورد. یعنی بعنوان شریک برابر میان رهبران جهان مورد قبول قرار گیرد.

از این روی این کنفرانس می تواند کاملا یک کنفرانس تاریخی باشد اگر................

اگر که تمامی این امید ها خیال پردازی نبودند. هیچکدام از آنها از عنصر اصلی برخوردار نیستند و آنهم به یک دلیل مهم: هیچ کدام از این سه از سرمایه برخوردار نیست.

ـ بوش ورشکسته است.  برای اینکه بتواند در آناپولیس به موفقیت دست یابد باید به اسرائیل فشار زیاد بیاورد تا وی را مجبور کند قدم های ضروری را بردارد: ایجاد یک دولت واقعی فلسطینی را قبول کند و شرق اورشلیم را پس دهد و خط سبز را بعنوان مرز مجددا به رسمیت بشمارد ( به این مسئله معاوضه مقدار کمی زمین هم اضافه می شود)، فرمولی هدفمند قابل قبول برای حل مشکل آوارگان پیدا نماید.

اما بوش به هیچ وجه در این موقعیت قرار ندارد که اگر هم میخواست بتواند حتی فشاری بسیار اندک به اسرائیل بیاورد. در آمریکا کارزار انتخاباتی شروع شده است و دو حزب بزرگ بر علیه هرگونه فشاری به اسرائیل می باشند. لوبی های یهودی و بنیادگرای مسیحی  به همراه نئوکونس ها اجازه نخواهند داد که حتی یک کلمه انتقاد آمیز علیه اسرائیل گفته شود.

المرت حتی در موقعیتی ضعیف تر قرار دارد. ائتلاف او برجاست زیرا که در شرایط فعلی مجلس اسرائیل آلترناتیوی وجود ندارد. او به ابزاری متوصل می شود که در کشور های دیگر از آن بعنوان ابزار فاشیستی نام می برند. ( اسرائیلی ها به دلایل تاریخی این واژه تخصصی را دوست ندارند).

حتی اگر که وی واقعا هم خواستار رسیدن به یک پیمان بود، شرکای وی از اینکه او کوچکترین توافقی را بکند ممانعت می کنند.

در هفته گذشته مجلس پیش نویس قانونی را تنظیم نمود به این صورت اگر که مرزهای اورشلیم بزرگ بخواهد به نحوی تغییرکند به دو سوم آراء اکثریت احتیاج خواهد داشت.

این به آن مفهوم است که المرت حتی یکی از روستا های حاشیه ای فلسطین را هم که در سال 1967 به اورشلیم پیوسته است را از دست ندهد. متحد ائتلافی وی حتی به وی این اجازه را هم نمی دهد که خود را حتی ذره ای به مرکز مشکلات نزدیک سازد.

ـ محمود عباس نمی تواند خود را ازقید هائی خلاص کند که یاسر عرافات که سالروز مرگش این هفته شروع شد، به آن تعهد نموده بود. اگر او از این قید ها تنها کمی رو می گرداند آنزمان با کله سرنگون می شد. او همین حالا نوار غزه را از دست داده است و می تواند نوار غربی را هم از دست بدهد. از سوی دیگر اگر که او با خشونت تهدید نماید در این صورت هر چیزی را که به دست آورده است از دست خواهد داد: توجه جرج بوش و همکاری با نیروهای امنیتی اسرائیل.

این سه پوکر باز دور یک میز گرد جمع خواهند شد و در حالیکه هیچکدام یک سکه ناچیزهم ندارند که روی میز بگذارند طوری نشان میدهند که گویا بازی را شروع خواهند نمود.

بنظر می رسد که این کوه شاهانه بر خلاف قانون طبیعت دقیقه به دقیقه کوچک تر می شود: هر چه بیشتر به آن نزدیک ترمی شویم به همان اندازه کوچک تر بنظر خواهد رسید. چیزی که در ابتدا کوه اورست را در منظربسیاری با شکوه و استثنائی می نمود بعد از فتح آن دیگر به یک کوه معمولی  و بعد به یک قله تبدیل شده و اکنون دیگر چون لانه مورچه گان بنظر می رسد و حتی این هم خود کوچکتر و کوچکتر خواهد شد.

در ابتدا شرکت کنندگان می بایست خود را با مرکز مشکلات مشغول سازنند. بعد اعلام گشت که  قطعنامه ای مهم  ارائه خواهد شد. اما سپس تنها مجموعه ای از توصیه های توخالی و ریاکارانه پیشنهاد گردید حتی این توصیه ها هم شک آفرین است.

هیچکدام از این سه رهبران سیاستمداربه یک نتیجه واقعی نمی اندیشند. آنچه که آنان اکنون به آن امیدوارند این است که تا آنجا که می توانند نگذارند خسارات بیشتر شود. حال چگونه می توان از چنین وضعیتی بیرون آمد؟

طبق معمول طرف ما (منظور اسرائیل است) بر سر این وظیفه از همه قدرت ابتکارش بیشتر است. بالاخره هر چه باشد ما متخصص بنای موانع خیابانی، دیوار و حصار( سیم خاردار) می باشیم. در این هفته بزرگترین مانع ساخته شد که از دیوار چین هم بلند تر و بزرگ تر است.

آهود اولمرت خواسته است که فلسطینی ها باید قبل از مذاکرات " اسرائیل را بعنوان کشور یهودی" برسمیت بشمارند. بدنبال وی شریک ائتلافی اش آویگدور لیبرمن راست افراطی پیشنهاد نمود که: "اگر که فلسطینی ها این خواست را انجام ندهند به هیچوجه نباید به آناپولیس رفت".

حال این خواسته را مورد بررسی قرار می دهیم:

از فلسطینی ها نباید خواست که آنها کشور اسرائیل را برسمیت بشمارند. زیرا که آنها این کار را در پیمان اسلو انجام داده اند. با توجه به این واقعییت که اسرائیل هنوز هم حق فلسطینی ها را برای ایجاد کشوری فلسطینی با خط سبز بعنوان مرز برسمیت نشناخته است.

نه، دولت اسرائیل خیلی بیشتر از اینها می خواهد: فلسطینی ها باید حالا اسرائیل را بعنوان " کشور یهودی" برسمیت بشمارند.

آیا آمریکا می خواهد که بعنوان کشور" مسیحی و یا آنگلزاکسن" برسمیت شناخته شود؟

آیا استالین درخواست کرده بود که آمریکا شوروی را بعنوان " کشور کمونیستی" برسمیت بشمارد؟

آیا لهستان زمانی درخواست نمود که بعنوان" کشور کاتولیکی" برسمیت شمرده شود و یا پاکستان بعنوان " کشور اسلامی" برسمیت شمرده شود؟ آیا اصولا  کشوری وجود دارد که خواهان برسمیت شمردن رژیم بومی اش باشد؟

این درخواست خنده دارد است. اما می توان در یک بررسی به آسانی به آن هم پاسخ داد.

" کشور یهودی" چیست؟ تا کنون این مسئله تعریف نشده است. آیا یعنی کشور و یا دولتی با اکثریت شهروند یهودی؟ آیا این کشور و یا دولت به مردم یهودی تعلق دارد؟ یعنی حتی به یهودیان بروکلین آمریکا و یا پاریس و مسکو هم تعلق دارد؟

آیا این کشور به " دین یهودیت" تعلق دارد و اگر هم چنین است تکلیف یهودی های سکولار چه می شود؟ و یا شاید این دولت و کشور فقط به یهودی هائی تعلق دارد که مادری یهودی دارند و به دین دیگری تعلق ندارند؟

این سئوال ها هنوز روشن نشده اند حال چگونه از فلسطینی ها انتظار می رود که یک چنین چیز ناروشنی را برسمیت بشمارند آنهم زمانی که در خود اسرائیل در باره اش اختلاف نظر وجود دارد؟

طبق برنامه های رسمی، اسرائیل کشوری" دمکراتیک یهودی" است. حال فلسطینی ها چه باید بکنند اگر که طبق دین دمکراتیک ـ روزی برسد که نظر من مورد قبول قرار گیرد و اسرائیل یک " کشور اسرائیلی" بشود که به تمامی شهروندانش تعلق داشته باشد ـ تنها به شهروندانش؟ ( بلاخره آمریکا هم تنها به شهروندانش تعلق دارد که آفروآمریکاهائی ها و هیزپانوآمریکائی ها و مسلما بومیان قدیمی آمریکا هم جزء این شهروندان می باشند).

مشکل در اینجاست که این فرمول برای فلسطینی ها غیر قابل قبول است زیرا که این امر حقوق یک و نیم میلیون فلسطینی را که شهروند اسرائیل می باشند خدجه دار می کند.

تعریف " کشور یهودی" اتوماتیک آنان را شهروند درجه دو می سازد. اگر محمود عباس و همکارانش این خواست را می خواهند بپذیرند در این صورت خنجر را از پشت به گرده مردم و وابستگان خود فرو خواهند برد.

اولمرت و شرکا این را طبیعتا می دانند. آنها این خواست را مطرح نمی کنند تا مورد قبول قرار گیرد بلکه آنها این خواست را بیان می کنند که دقیقا مورد قبول قرار نگیرد. آنها با این حقه می خواهند از هر مسئولیتی برای آغاز مذاکرات معنی دار و مهم خود را آزاد سازند.

بعلاوه اسرائیل می بایست بعد از " رود مپ" مرده که قاعدتا از سوی همه مورد قبول قرار گرفته بود ـ تمامی شهرک هائی را که از ماه مارس 2000 ساخته شده بود برچیند و بنای شهرک های جدید را هم متوقف سازد.

اولمرت در این وضعیت قرار ندارد که این کار را کند. همزمان محمود عباس می بایست " زیرساختارهای ترور" را منهدم کند. عباس هم تا زمانی که کشوری مستقل فلسطینی با دولتی قدرتمند وجود نداشته باشد این کار را نمی تواند انجام دهد.

من پیش خودم مجسم می کنم که چگونه شب ها بوش در رختخوابش ناآرام است و مرتب به کسانی نفرین و لعنت می کند که حرف این کنفرانس را در دهان او گذاشتند. نفرین و لعنت های وی در راه رفتن به آسمان با نفرین و لعنت های اولمرت و محمود عباس قاطی می شود.

زمانی که رهبران سیاستمدار جامعه یهودی در فلسطین در تاریخ 14 ماه مه 1948 می خواستند پیمان استقلال را امضا کنند آن پرونده هنوز تمام نشده بود. همان طوری که آنها در مقابل دوربین و چشمان افکار عمومی جهان و در مقابل تاریخ نشسته بودند می بایست کاغذ سفید و خالی را امضا نمایند. من ترس دارم که یک چنین ماجرائی مجددا در آناپولیس تکرار شود.

و بعد تمامی شرکت کنندگان به کشورهای خود بازخواهند گشت ـ و از ته دل نفسی آرام خواهند کشید.

 

+ نوشته شده توسط زردشت در Wed 28 Nov 2007 و ساعت 11 بعد از ظهر |
اکثریت مطلق مردمان فرهیخته به دین مسیحیت بی اعتقاد اند، اما این بی اعتقادی  را در ملاء عام مخفی می کنند، چرا که نگران اند که درآمدشان را از دست ندهند.

برتراند راسل

 

+ نوشته شده توسط زردشت در Sat 24 Nov 2007 و ساعت 4 بعد از ظهر |
           ناديه از مراکش


من اسلام را ترک کردم نه بعنوان عکس العملى عليه رفتار و کردار اسلاميون يا نه بدليل اينکه در دوران کودکيم بخاطر اصول اسلامى دچار محروميت شده باشم. من اسلام را بدليل غير عقلايى و غير منطقى بودن آن کنار گذاشتم. من ذاتا انسانى منطقى هستم. والدينم مهاجرين مراکشى ساکن ايالات متحده بودند. آنها آمريکا را دوست داشتند اما اسلام را هم دوست داشتند. من بعنوان مسلمان، تربيت شده و بار آمدم اما به روشى ملايم و با محبت و مهر. من حجاب داشتم اما لباسهاى تيپيک آمريکايى از قبيل بلوزهاى اسپرت و شلوارهاى جين مى پوشيدم. در دوران نوجوانى و جوانى بسيار به مسلمان بودنم مى باليدم. مسلمان بودن مرا از سايرين متمايز مى کرد و برايم غرورآفرين بود تا جايى که حتى خود را از بقيه برتر هم مى پنداشتم. من خود را متعلق به دين "حقيقت" مى دانستم که انحصار کلمه خدا را از آن خود مى دانست.

در حدود ٢٥ سالگى تصميم گرفتم که ديگر بايد ازدواج کنم. البته بايد با يک مسلمان ازدواج مى کردم. من بر خلاف مردان مسلمان، آزادى ازدواج با افراد غير مسلمان را نداشتم. به مراکش سفر کردم تا بتوانم همسر آينده ام را پيدا کنم. طولى نکشيد که با مرد جوانى هم سن خود آشنا شده و عاشق او شده و با هم ازدواج کرديم. در ابتدا به نظر مى آمد که او شيوه و روش "آمريکايى" زندگى مرا پذيرفته است. اما طولى نکشيد که شروع کرد مرا تشويق کند نحوه لباس پوشيدن، حرف زدن، نگاه کردن به ديگران، غذا خوردن و فکر کردن خود را تغيير بدهم. پيام او اين بود: "تو يک زن مسلمان خوب نيستى. همسرم فکر مى کرد من بى چشم و رو و "ولو" هستم چون در خيابان به دوستانش سلام مى کردم. او تقريبا داشت مى مرد وقتى من پا را از گليم خود فراتر گذاشته و با يک مرد آمريکايى که روزى ملاقات کردم، دست دادم. او از اينکه گاهى گردنم از لابلاى يقه لباسم پيدا مى شد يا طرح پاهايم از پشت دامنهاى کتانى ام مشخص مى شد، وحشتزده مى شد.

کار او به لباسهايم محدود نشد. همسرم دوست نداشت من به خوانندگان و يا برنامه هاى رومانتيک تلويزيون نگاه کنم. دوست نداشت من به آهنگهاى عاشقانه گوش کنم و وقتى يکبار تئورى تکامل را برايش شرح مى دادم تقريبا داشت از فرط وحشت از حال مى رفت. او برايم شروع به وعظ درباره اسلام کرد. من گوش مى دادم. سپس مطالعه کردم. اطمينان داشتم که مى توانم به او ثابت کنم که اصلا نفهميده اسلام واقعا درباره چيست. اما در کمال ناباورى و شوک، متوجه شدم که اين خود من هستم که اصلا نمى دانم اسلام چيست و اسلام واقعى کدامست.

برايم اسلام بتدريج از يک دين خوش خيم، يک مذهب تسکين بخش به يک فرقه وحشت آور و سرکوبگر تبديل شد. سعى مى کردم به خودم بقبولانم که اشتباه مى کنم. اما هر چه بيشتر مى خواندم بيشتر قانع مى شدم که چقدر در اشتباه بوده ام.

به جدايى از همسرم که مرا بسيار محدود مى کرد فکر کردم اما عليرغم خصوصيات هيتلر مابانه اش، عميقا عاشق او هستم. مطمئنا اگر او بفهمد کافر شده ام، مرا خواهد کشت! از اين رو من هر روز آئين و مراسم دينى را بجا مى آورم و احساسات واقعيم را نسبت به دين اسلام پنهان مى کنم. دينى که جز اشاعه نفرت، پيغام ديگرى ندارد.

البته من قدمى به نفع احساسات و عقايدم برداشتم: وقتى با همسرم به آمريکا بازگشتيم، حجاب خود را برداشتم. همسرم از اين کار من داشت سکته مى کرد. اما ديگر نتوانست آن تکه پارچه بدترکيب را دوباره به روى سر من برگرداند.

تا امروز من از احساس ناشى از وزش باد در موهايم لذت مى برم که هميشه به من يادآورى مى کند که گرچه زندگيم محدود و کنترل شده است، اما فکرم آزاد است.
****************************************************

معنا و هد ف زندگی

 

نگرانی در باره ی معنی و هدف زند گی از ويژگی بشر بعنوان يک موجود متفکر و کاوشگراست. ديگر موجودات عالم،مسير طبيعی زندگی خود را از ابتدا تا به انتها بدون پرس و سؤال و چون و چرا طی می کنند. اين از شکوه و شايد شور بختی بشر است که در طول تاريخ، دم به دم اين پرسش را برای خود و ديگران مطرح ساخته و چرائی هستی خود را زير سؤال برده است. داستايوفسکی نويسنده شهير روسی در اين باره می گويد: "راز وجود آدمی در اين است که انسان تنها نبايد بسادگی زندگی کند، بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگی کند."

 

درتاريخ انديشه ی انسانی موضوع هدف و معنی زندگی در دو نهايت کلی مورد بررسی قرار گرفته است: در يک قطب اعتقاد به اصل مطلق وجود و سرنوشت مقدر حاکم است ودر قطب ديگر انکار هر نوع معنی ومقصود برای زندگی وبيان اينکه زندگی انسانی يک پديده ی کاملأ بی محتوا و بدون معنی است.

 

در اينجا تلاش خواهد شد بصورتی کاملأ اجمالی از ديدگاه های مختلف به مسئله پرداخته شود و در پايان يک نتيجه گيری کلی بعمل آيد ـ اگر چه، با توجه به ويژگی پرسش، ممکن است اين نتيجه گيری بجای حل معما بر پيچيد گی آن بيفزايد.

 

ديدگاه های پندارگرايانه و مذ هبی

فيلسوفان ايده آليست ضمن اعتقاد به جهان فرامادی (ماوراء الطبيعی) بر آنند که زندگی را هدف و غايتی است که از ازل و بدون دخالت وخواست بشر برا يش تعيين گرديده است.انسان در ورای زندگی مادی و جسمی ا ش، هدفی نهائی، معنوی و الهی دارد. اواين فرصت (يا خوشبختی) را يافته است که از طريق زندگی زمينی خود به اين هدف آسمانی دست يابد. افلاطون معتقد بود که دنيای مادی فقط سايه ای موهوم است از يک دنيای عالی و فرا مادی. ما انسانها مانند زندانيانی هستيم که در غار تنگ اين جهان سـُفلی (پست و پائين) نشسته ايم وفقط تاريک و روشن های مبهم جهان واقعی ايده ها را می بينيم. با اين ديدگاه، معضل بسيار ساده و عوام پسند می گردد: زندگی اين جهانی در جوهر خود واقعيت ندارد وهدف ازاين سير وسلوک موقت و توهمی اين جهانی، رسيدن به دنيای ايده آل و بعبارت ديگر به وجود باريتعالی است.

 

در فلسفه ی ارسطو هر موجودی با توجه به طبيعت خود رو بسوی کمال (البته از نوع ويژه ی خود) دارد. نه تنها انسان بلکه همه ی پديده های طبيعت، ره بسوی غايتی نهائی دارند. هر چيزی سرنوشت مقدر خود را دارد و درآن يک اصل هدفمند، روح يا ا نتلخی (تحقق کامل اخرين مرحله از روندی که قوه را به فعل در می آورد) مستتر است. بعلاوه همه ی اهداف وغايت هائی موجود در طبيعت تابع يک هدف عالی، ا صيل و نهائی (خدا) است. بنابراين هدف يا منظور زندگی نزديکی به اين اصل نهائی ا ست که دست يابی به پارسائی را برای انسان ميسر می سازد و خود منبع شادمانی برای آدمی است.

 

معضل معنی و هدف زندگی در اديان بمراتب ساده تر می شود. با توجه به اينکه هنوز برای بسياری از معضلات مربوط به فلسفه ی زندگی پاسخ علمی وجود ندارد، اربابان اغلب مذاهب می کوشند با تکيه بر اسطوره های دينی که طی قرون واعصار بهم بافته شده اند، پاسخ های عامه پسند و حاضر و آماده بخورد مردم دهند. مثلأ در دين بودا هدف زندگی رهائی از رنج است که خود از هوس زاده می شود. اين سرکوب هوس های انسانی ا ست او را به والاترين درجه ی روشنگری (نيروانا) می رساند. برخی از اديان آفريقائی به نظريه دايره وار زندگی اعتقاد دارند. به اين ترتيب که ما انسانها بصورت های مختلف به زندگی بر می گرديم و اگر کاری نيمه تمام داريم با مرگ ما آن کار به اتمام نمی رسد. ما می توانيم به زندگی بر گرديم و کار نيمه تمام خود را تمام کنيم. در اين حالت، هدف زندگی بايد اين باشد که ما همواره با شعائر و بااعمال خود بصورت های والاتری به زندگی باز گرديم.

 

در اديان سامی (دين يهود، مسيحيت و اسلام) دنيا کشتزازی است که انسان برای آخرت خود در آن دانه می کارد (الدنيا مزرعة الاخره). زندگی اين جهانی آدميان جنبه ی آزمايشی دارد و هدف نهائی آن حصول به قلمرو الهی است. انسان خاکی برای دست يابی به اين غا يت آسمانی بايد راه عبادت واطاعت پروردگار را در پيش بگيرد و ضمن رعايت قوانين الهی خود را به خدا نزديک سازد. از ديگر وظايف زندگی آدمی اين است که خدا را بشناسد و به ديگران بشناساند. در اين زمينه شاه نعمت الله ولی شاعر و عارف قرون هشتم و نهم هجری چنين گفته است:

گوهربحر بی کران مائيــــــــــــــم                       گاه موجيم و گاه دريائيــــــــــــم

ما از آن آمديم در گيتـــــــــــــــــی                       که خد ا را به خلق بنما ئيـــــــم

 

اگر آدمی در بند گی خدا پيروز شود، بهشت سرمدی را از آن خود خواهد ساخت وگرنه به درک واصل خواهد شد.

 

عرفان

عرفان از نظر لغوی بمعنی درخشش است و از لحاظ مفهوم ارتباط مستقيم و بدون واسطه انسان با وجود کل (خد ا). هدف زندگی در عرفان نيز  تفاوت ماهيتی با شريعت ندارد: در شريعت هدف زندگی نزديک شدن به خدا (قربة علی الله) و در عرفان (البته بصورت ناب آن) يکی شدن با خدا يا ذات واجب الوجود است. از نظر عرفا، انسان می تواند با کشتن نفس وطی مراحل سير وسلوک عرفانی، از حالت خودی به بيخودی برسد و در عالم خلسه (درخشش عالی) به خدا بپيوندد و با او يکی شود. در همين رابطه است که ابوعلی سينا گفته است:

چو بوعلی می ناب ار خوری حکيمانه                بحق حق که وجودت شود به حق ملحق

 

از ديد اهل عرفان هدف زندگی رها شدن از نفس امّاره و حصول به نفس ناطقه ا ست که انسان را قادر به بازگشت می سازد. مرگ برای عارف آغار يک زندگی جديد روحانی و "نيستی عين اليقين هستی ا ست."  بشنويم از جلال الدين رومی که چنين می گويد:

پس عدم گردم عدم چون ارغنون                گويمت انا عليه الراجعون

و يا بقول عطار:

هرکه در دريای کل گم بوده شد                   عاقبت گــُـــم بود و او آسوده شد

هرکه او رفت ازميان اينک فنا                    چون فنا گشت از ميان اينک بقا

 

هدونيسم

در باره ی بنياد هدونيسم در بحث از فلسفه ی اپيکور و لوکرسيوس (درهمين سا يت) مفصلأ سخن گفتيم. در اينجا به اين نکته بسنده کنيم که هدونيسم (که به فارسی آنرا عشرت طلبی ترجمه کرده اند) زندگی، که تنها دراين جهان است وبس، هيچ و پوچ ا ست و سخن گفتن از معنی و مقصود زندگی تلاشی است بيهوده. بقول حافظ:

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن              که بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد؟

و يا:

جهان و هرچه در او هست هيچ در هيچ است      هزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق

مقدم حافظ خيام نيز بر همين پوچی ذ اتی زندگی تاکيد دارد:

از آمدنـــــــم نبود گردون را سود                 وز رفتن من جاه وجلالش نفزود

از هيچ کسی تيز دو گوشم نشنود                 اين آمدن ورفتنــم از بهر چه بود

با تکيه بر اين پوچی است که هد ونيست ها مرتبأ تکرار می کنند که "دی (ديروز) رفت وباز نيايد؛ فردا را اعتبار نشايد؛ دم را غنيمت دان که نپايد" (جمله از سعدی است). بايد در زندگی در حد توان خوش بود و فکر بود و نبود زندگی نکر د. در اين مورد رودکی اندرز می دهد:

شاد زی با سياه چشمان شاد                که جهان نيست جز فسانه وباد

زآمــــــــده شادمان نبايد بود                وز گذ شته نکـــــــــرد بايد ياد

و خيام توصيه می کند:

ازدی که گذ شت هيچ از او ياد مکن         فـــــــــردا که نيامد ست فرياد مکن

بر نامده و گذ شته بنيــــــــــــاد مکن         حالی خوش دار و عمر بر باد مکن

ويا:

خيام اگر زباده مستـــی خوش با ش               با لاله رخی اگر نشستـــی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نيستی است                پندار که نيستی چو هستی خوش باش

 

حافظ که گويا از خيام الهام يافته است، همين مفهوم را بصورت ظريف تری بيان می کند:

تا بی سرو پا با شد اوضاع جهان زين دست      در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

ويا:

غم دنيای دنی چند خوری باده بخور         حيف با شد دل دانا که مشوش باشد

 

هدونيسم خيام و حافظ بسياری ديگر از شاعران پارسی گوی را الهام بخشيده است. بعنوان مثال بابا فغانی شيرازی که خود در باده نوشی و خوش گذرانی گوی سبق را از ديگران ربوده است می گويد:

ساقی قدحی که از ميان خواهم رفت          آشفته و مست از جهان خواهم رفت

درآمدنم نبود از هيچ خبــــــــــــــــر          آند م که روم نيز چنان خواهم رفـت

اين هدونيسم شاعرانه تا به امروز نيز راهنمای راه بسياری از انسانهای پارسی زبان است.

 

اگزيستانسيا ليسم  يا فلسفه ی اصا لت وجود

اگزيستانسياليست ها موضوع را از ديد گاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می دهند. آنان نه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نه به ماهيتی در خود و فراتر از خود برا ی اشياء و پديده ها.انسان موجودی "وانهاده" است که تک و تنها به جهان فرا افکنده شده است و از آسمان به او کمکی نمی رسد.  زندگی همان چيزی که ما هرروز با آن سروکار داريم. در انسان ماهيت مقدم بر وجود است به اين معنی که ما ابتدا بوجود می آئيم و با اعمال و رفتار و کردار خود، از خود تعريفی بد ست می دهيم  و ماهيت خود و زند گی خويشتن را مشخص می سازيم.

 

اگزيستانسياليست معروف موريس مرلوپونتی بر آن است که انسان قبل از آ نکه موجود يت بيابد هيچ و پوچ بوده است و با مرگ دو باره به عدم می پيوند د. بنابراين ما انسانها فقط در فاصله ی کوتاهی هستی می يا بيم و چاره ای نداريم جز آنکه فعال با شيم. از ديد گاه اگزيستانسياليست ها، اين انسانها هستند که می توانند و بايد اهد اف و مقاصد خود را از زند گی تعيين کنند و ضمن آفرينش و تغيير طبيعت خويشتن به زند گی خود معنا و مفهوم ببخشند. اگر انسان بخاطر هد فی فراتر که برای خود تعيين می کند زند گی نکند، پو چی و بی معنائی ذاتی زندگی اورا خواهد بلعيد و غرق در ياس و نوميدی خواهد ساخت.

 

مارکسيسم

از ديدگاه مارکسيسم، که خود را علم "رهائی و تحول سرشت انسانی" می داند، زند گی هد فی است در خود. مارکس در اين مورد اعلام می دارد که "بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود" (کارل مارکس، نظريات ارزش اضافی، جلد دوم صفحات 117و 118). از اين نقطه عزيمت ا ست که شاعر و نويسنده مارکسيست و فقيد ترکيه ناظم حکمت به ما اندرز می دهد:

"زندگی شوخی نيست

بايد آنرا با جديت تمام دنبال کنی

بسان يک سنجا ب

بدنبال چيزی فراتر از زندگی نباشی

زند گی با يد تمام عيار حرفه ات با شد" .

 

مارکسيسم هرنوع تلاشی را برای گشودن معضل زند گی بی ثمر می داند مگر اينکه متکی باشد به مطا لعه ی جامع علمی، اجتماعی، ا خلاقی و بيولژيکی وجود انسانی و تحول آدمی در رابطه با تکامل کلی زند گی و رابطه ی او با اين سياره خاکی و همه عالم هستی. چه بسا با اين ديد بوده است که طنز پرداز مارکسيست ايرانی منوچهر محجوبی در وصيتامه مشهور خود گفته است:

من آن پيکر بی روان نيستــــــم                       مرا کــــم نگيريد آن نيستم

که من زنده در پيکر مردمـــــم                       اگر چند در ازدحامش گمم

دراين کهکشان ذرّه سان زيستم                       گر او نيست، من نيزنيستم

 

از ديدگاه مارکسيسم، افراد و شخصيت ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـــّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می گيرند. مارکس در يکی از آثار اوليه ی خود نوشته است "فرد يک وجود اجتماعی ا ست. بنابراين تجليات زندگی او(حتی اگر بظاهر مستقيمأ از تجليات زندگی حاصل از همکاری با ديگران ناشی نشده باشد) بيان يک زندگی اجتماعی ا ست" (مارکس، دست نوشته های اقتصادی و فلسفی سال ض1844، صفحه ی 299).

 

لنين نيز مانند مارکس زندگی را دارای ارزش ذ اتی و سرشتأ هد فی در خود می داند. از نظر لنين انسان انگيزه ای است در خود که بايد"خويشتن را سامان بخشد تا خود را درجهان عينی عينيت بخشد و به تحقق برساند." (لنين، مجموعه ی آثار، جلد 38 صفحه ی 212).

 

مارکسيسم تاکيد دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعــــــی ا ست. اين دو گونه از زند گی گرچه در ارتباط تنگا تنگ و گاهأ مکمل يکد يکرند، ليکن تضادهای خود را نيز دارند. يکی ازاين تضاد ها اين ا ست که انسان در جريان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهد اف زندگی نوعی خود نايل آيد. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگا ل جنگ، بيماری، فقر، ستم و آلودگی محيط زيست باشد، اين اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حيات فردی او به تحقق بپيوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زند گی فردی خود موفق باشد. از اين لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان يک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعيت خويش نا را ضی ا ست. اين نقص و عدم رضايت منشاء تکاپو و فعاليت های خلاق انسانی ا ست: " زندگی خود فقط به عنوان يک شيوه ی زندگی ظاهر می گردد" (مارکس، دست نوشته های اقتصادی و فلسفی سال ض1844، صفحه ی 276). بنابراين معنی زند گی اين است که هر فرد انسانی همه ی ظرفيت های خود را بصورت همه جانبه ای تحول بخشد.

 

تحول ظرفيت های انسانی مستلزم رهائی اجتماعی و تعا لی نوع بشری اوست. تحول نوعی انسان در بادی امر ممکن است هزينه ی فردی سنگينی را در بر داشته باشد. ليکن در درازمدت با رهائی نوع بشر رهائی فردی نيز تامين می گردد و اين دو بر يکديگر منطبق می شوند. مارکسيسم بعنوان "آئين عمل وپيکار" شيوه ی اين رهائی را، که از مسير مبارزه ی طبقاتی می گذ رد، نشان می دهد. از نظر مارکسيسم، انسان، بر خلاف ساير حيوانات، يک موجود نوعی است.  تحول عا ليتر فرد تنها و تنها در يک روند تاريخی صورت می پذيرد که طی آن فرد بخاطر تعالی نوع بشری خود در يک جامعه ی انسانی حتی از فدا کردن وجود فردی خود ابا ندارد. با توجه به اين نوع آموزش مارکسيستی ا ست که نويسنده ی مارکسيست استروفسکی اعلام می دارد که " گرانبها ترين چيز برای انسان زندگی است و آن فقط يکبار داده می شود. پس بايد آنرا چنان گذراند تا سالهای بهدر رفته ی عمر موجب عذ ا ب دردناک نشود، تا گذ شته ی خوار و سفله بر پيشانی ما داغ رسوائی نزند، تا بهنگام بدرود زندگی بتوان گفت: سراسر زندگی و همه ی نيروهايم وقف زيبا ترين پديده های جهان، وقف مبارزه در راه بشريت شده بود. پس بايد شتافت، زند گی کرد. چه يک بيماری بی معنی يا يک تصادف تراژيک می تواند رشته ی آنرا از هم بگسلد" (استروفسکی، چگونه فولاد آبديده شد، ترجمه ی کاظم انصاری، صفحه ی 3).

 

بطور خلاصه، مارکس بنياد يک ايده آل اجتماعی را ريخت که زندگی در آن با تحول ظرفيت هر فرد انسانی معنی پيدا می کند. ليکن تحول فردی مشروط به تحول همگانی و در نهايت اهداف فردی و اجتماعی بر يکديگر انطباق پيدا می کنند.

 

منفی گرايان

اين دسته از متفکرين يا زند گی را منفی و پر ادبار می دانند و يا آنرا هيچ و پوچ و بی معنی می انگارند. بعنوان مثال شوپنهاور فيلسوف قرون هيجده و نوزده آلمان بر آن بود که روحی ديوانه، کور و تيره برجهان حاکم است. اين روح قوانين طبيعی و اجتماعی را باز پس می زند و هرنوع شناخت علمی و تحول تاريخی را نا ممکن می سازد.زندگی رو به سوی ادبار دارد و بشر را هيچ آيند ه ای نيست.

 

نيهيليسم ديدگاهی ديگر ا ست که زند گی را مطلقأ هيچ و پوچ می شمارد و هر نوع ايده ی مثبتی رادر زند گی مردود می شمارد. نيچه فيلسوف آ لمانی با تاکيد بر "ارزيابی مجدد ارزش ها" معيار های اخلاقی و موازينی را که فرهنگ بشری در رابطه با عدل و ا نصاف تحول بخشيده است را مردود می شمارد. 

 

ديدگاه يک انديش ورز هندی

در حدود يکصد سال پيش راهبان بودائی در ســـــوا حل مدرس کشور هند کودکی را يافتند که از نظر آنهاهمه ی علائم بودا در او جمع آمده بود. آنان با هر مشکلـــــی که بود کودک را از خانواده اش گرفتند و تحت آموزش مخصوص قرار دادند تا در آينده وی را بعنوان بودای زنده پرستش کنند. در حدود دو دهه بعد که بودای جديد را برای اعلام بودائيت خود در کنگره جهانی بودائيان جهان (که با شرکت هزاران نفر از سرتاسر جهان تشکيل شده بود) حاضر کردند، او در برابر شگفتی همگانی اعلام داشت که بودا نيست و جمعيت در جستجوی سراب روان است. اين جوان، که کسی جز جی. کريشنا مورتی نيست، بقيه ی زندگی نود ويکساله خود را صرف يافتن پاسخی برای معنای زندگی کرد. کريشنا مورتی، برخلاف مارکس، معنای زندگی در رهائی فردی می داند که از طريق آموزش و خود آموزی صورت می گيرد نه مبارزه ی طبقاتی و انقلاب اجتماعی قهر آميز.

 

 کريشنا مورتی نيز مانند اگزيستاسياليست زندگی را بدانسان می بيند که با تمام شگفتی ها يش بر ما انسانها ظاهر می گردد: " زندگی چيزی است بی اندازه بی کرانه وژرف. زندگی رازی است شگرف. زند گی قلمروئی است وسيع که ما در آن بعنوان موجودات انسانی عمل می کنيم. اگر ما هدف زندگی را تنها تامين معاش خود بدانيم، اهميت زندگی را بتمامی از دست خواهيم داد."

 

کريشنا مورتی بدون آنکه وقت خود را برای يافتن پاسخی فلسفی به منشاء، مقصود و سرانجام زندگی تلف کند مستقيما به شگفتی ها و فرصتهائی که زند گی در اختيار انسانها قرار داده است می پردازد و می گويد " آيا زندگی چيزی خارق العاده نيست؟ پرندگان، گلها، درختان شکوفه دار،آسمان، ستارگان، رودخانه ها و ماهی های درونشان همه ی اينها زندگی است. زندگی تشکيل شده از فقرا و ثروتمندان. زندگی نبرد دائمی بين گروه ها، نژاد ها وملت هاست. زندگی يعنی انديشه. زندگی آن چيزی ا ست که ما آنرا مذ هب می ناميم. زندگـــــــی همچنين چيزی است ظريف و پديده ای است لطيف. زندگی تمام اسرار نهفته ی ذ هن بشر است: حسا د ت ها، جاه طلبی ها، شورا نگيزی ها، شيدائی ها، ترس ها، وظيفه ها و نگرانی ها. تمام اين چيزها وچيزهای بمراتب بالاتر از ا ينها زندگی را تشکيل می دهند. ولی ما معمولأ خود را آماده می سازيم تا فقط گوشه ی کوچکی از زندگی را درک کنيم."

 

متا سفانه ما انسان ها نه ااين زندگی بی کرانه و شگرف را درک می کنيم و نه از فرصتی که برای معنا بخشيدن به زندگی خود داريم استفاده می نمائيم: "ما امتحانات معينی را می گذ رانيم، شغلی دست و پا می کنيم، ازدواج می کنيم، صاحب کودک يا کودکانی می شويم و سپس کم و بيش بصورت ماشين در می آييم. ما همچنان با دلهره و نگرانی و وحشتزده از زندگی باقی می ما نيم." و بخصوص "وقتی که پا به سن می گذ اريم ترسو می شويم. ما از زندگــــــــــی کردن می ترسيم."

 

درچنين شرا يطی، ا نسان بايد با آموختن و خود آموزی به کشف معنا و شگفتی های زندگی بپردازد و باهرکشف جديد بصورت انسان جديدی در آيد و همواره در حال تغيير و آفريدن و آفريده شدن باشد: "مسلمأ آموزش هيچ معنايــــــی نخواهد دا شت مگرا ينکه به شما کمک کند پهنه ی بی کران زند گی را با تمام ظرافت ها، با تمام زيبائی ها ی خارق العاده اش درک کنيد.... شما زمانی می توانيد غنا، عمق وزيبائی های زند گی را مورد درک و قدردانی قراردهيد که عليه همه چيز انقلاب کنيد: عليه مذ هب سازمان يافته، عليه سنت، عليه جامعه ی پوسيده ی کنونی بدانسان که شما به عنوان يک انسان برای خودتان پيد ا کنيد که چه چيز حقيقی است. آموزش به ا ين معنی ا ست که ما کشف کنيم نه اينکه تقليد نمائيم. ... شما اين کار را زمانی  می توانيد انجام دهيد که آزادی وجود داشته با شد، وقتی که انقلاب مداوم درونی در وجود شما بجريان افتد."

 

اين انقلاب و نوجوئی و نوگرايی مداوم يا د آور شعری قد يمی ا ز د کتر هوشنگ شفا:

زند گی يعنی تکا پو

زند گی يعنی هياهو

زند گی يعنی شب نو، روز نو، اند يشه ی نو

سياوش کسرائی نيز در شعر آرش همين مفهوم را تکرار کرده است:

آری آری زند گی زيباست

زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست

گربيفروزيش رقص شعله اش از هرکران پيدا ست

وره خاموش است وخاموشی گناه ماست....

 

گفتار واپسين

يافتن معنای زند گی مستلزم آن است که جوينده قبل از هر چيزانسان و سرشت انسانی را بفهمد. ليکن اين هم برای درک معنای وجود انسانی کافی نيست. انسان در طبيعت تنها نيست و ما نمی توانيم جدا ازبقيه ی چيزها به درک انسان نا ئل آئيم. همانطور که قبلأ کفته شد انسان را بايد در رابطه با ساير موجودات کره ی زمين ودر رابطه با جايگاه او در گيتی باز شناخت. از آنجا که اين شناخت در زمان ها و مکانها و شرايط مختلف زند گی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی افراد تفاوت دارد، لذ ا معنای زند گی برای اند يش ورزان مختلف همواره متفاوت بوده ا ست.

 

از نگاه نويسنده ی ا ين سطور، تلاش برای يافتن معنی وهدف زند گی دريک نگاه فلسفی و وجود شناسانه ره بجائی نخواهد برد. کسانی در اين رابطه تا کيد بيش از حد بعمل می آورند، سرانجام به بد بينی و ياس فلسفی می رسند. از ديدگاه يک انسان خدا ناگرا(از جمله اين رهی)، حيات يک پديده تصادفی است و زندگی آدمی با يک نقشه قبلی، با هدف و معنای خاص توسط هيچ معمار و مهند سی طراحی نشده است. بنابراين قبل از آ نکه بخواهيم در تلاش بيهوده برای يافتن معنا و هدف زند گی، خود را از تک و تاب بيندازيم، با يد در حد توان (بدون آنکه توقع زيادی از خود داشته باشيم) زند گی کنيم و تحت شرايط موجود به زندگی خويش معنا و مفهوم بخشيم. آنچه مهم است شور زندگی ا ست  و عشق به زيستن برای خود و ديگران. دريافت من از زندگی چنين ا ست که آ نچه که نه تنها انسان ها را بلکه همه ی موجودات عالم را بهم پيوند می دهد عشق است و عشق نيزمانند زندگی هدفی ا ست در خود. عشق اميد می آفريند و اميد حرکت و بقولی "زند گی يعنی اميد وحرکت" (شعار دانشگاه ملی ايران در زمان رياست دکتر شيخ الاسلام زاده).

 

بزعم من، انسان عاشق انسانی ا ست شاد و شاد خوار. چند ی پيش دوستان خيّامی به ما پيام دادند که " نشا يد و نبا يد که خود ما زندگی، و کام گيری از زيبائی های آن، را فراموش کنيم! چرا که انسان ناکام (با پيچيد گی های روانی) نه سودی برای خويش، و نه برای ديگران دارد." اين پيامی دلنشين ا ست من با جان و دل پای آنرا امضاء می کنم. آری زندگی آنقدر شيرين و زيبا ست که بخاطرتداوم آن می توان از جان مايه گذ ا شت:

آنچنان زيباست ا ين بی بازگشت            کزبرايش می توان از جان گذ شت

 

چه زيبا گفته است انديش ورزی بنام ميخائيل پريشوين که " گرچه ممکن است بميرد، ليکن نقشش بعنوان تلاش پيروزمندانه ی انسان در مسيری که به ابد يت می پيوندد باقی خواهد ماند... او از خود چيزی بی همتا بجای خواهد گذ ا شت  که با  گفتار، رفتار، انديشه و حتی احوالپرسی و فشردن دست و چه بسا يک لبخند توام با سکوت ايجاد کرده است." اين همان سخن سعدی است که:

بماند سالهااين نظـــــــم و ترتيب                زما هر ذ ره خا ک افتاده جا ئی

غرض نقشی است کزما باز ماند               که هستـــــی را نمی بينم بقا يــی

واين نقش اگر در راستای تداوم و تعميق زند گی و سازند گی هرچه بيشتر آن با شد، پايدارتر خواهد ماند. انسان می تواند در نيک کرداری و عشق خويش به زندگی و ديگرانسانها انگيزه ای نيرومند برای زيستن و معنی دار کردن زند گی خود بيابد:

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق           ثبت ا ست بر جريده ی عا لم دوام ما

 

خوشبختانه در فرهنگ ايرانی کشف موارد مربوط به عشق به زند گی و ستايش از آن کار چندان مشکلی نيست. مثلأ در هفت پيکر نظامی می خوانيم که بهرام گور در يک خشکسا لی وحشتناک، درانبارهای غله را گشود و مواد غذائی به مردم ارزانی داشت و بدينوسيله اجازه نداد که طی چهارسال قحطی کسی از گرسنگی بميرد. به پاس اين خدمتی که بهرام به زند گی کرده بود، هاتفی به او ندا داد که به مدت چهارسال مرگ از دياروی رخت برخواهد بست:

چون تو در چار سال خرسندی                 مرده ای را ز فا قه نپسند ی

چارسالت نوشته شد منشــــــور                 کز ديار تو مرگ با شد دور

از بزرگان ملک او با خـــُـــرد                 کس شنيدم که چارسال نمــرد

(کليات خمسه ی نظامی، چاپ چهارم، انتشارات اميرکبير، تهران 1366 صفحات 662 تا 664)

 

تا اينجای نوشته تلاش کرديم ضمن نگاهی بسيار اجمالی به جهان بينی های مختلف معنی و هدف زندگی را بازيابيم. باوجود اين هنوز در آغاز راهيم. خواننده ی موشکاف حق دارد دريايان راه پرسش خود را بی پاسخ بيابد. واقعيت اين است که دررابطه با معنی و هدف زندگی يک معضل اساسی و بظاهر نا گشودنی وجود دارد: ضرورت تامل درجواب در برابر فوريت سؤال. بعبارت ديگر معنای زندگی، همانطور که قبلأ بيان شد، بدون درک طبيعت آدمی، جايگاه او در کل هستی و رابطه اش با همه ی موجودات عالم ناميسراست. بديهی است که اين امر خود يک برنامه ی دراز مدت است که تا آندم که زندگی ادامه دارد اين برنامه هم وجود خواهد داشت. دراين مسير پر پيچ و خم، انسان هرچه بيشترو همه جانبه تر بياموزد برمجهولاتش افزوده می شود. درک معنی زند گی به تجربه وخردی نياز دارد که پس از يک عمرو چه بسا با گذ شت نسل ها ضمن تلاش خارق العاده حاصل آيد:

زندگيم تفسير سه سخن بيش نيست               خام بــُدم، پخته شد م، سوختــــم

و يا بقول بابا طاهر عريان:

تا که ناخوانده ای علم سماوات           تا که نابرده ای ره در خــــــرابات

تا که سود وزيان خود نذ ونـی           به يارون کی رسی هيهات! هيهات!

همين برنامه ی دراز مدت است که مسئله را بصورت آزار دهنده ای در می آورد. اين پرسش برای هرکسی پرسشی ا ست فوری و فوتی که جوابی آنی را می طلبد، ليکن به شکيبائی و خرد ورزی آنچنان دقيق نياز دارد که روند آن ممکن است يک عمر بطول ا نجا مد. بهر حال، چه بخواهيم وچه نخواهيم، زند گی همين است. بقول پروفسور آدلر" انسان بودن هيچگاه کارآسانی نبوده است."

 

استوار غلام دانائی

18 تيرماه 1381

          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     

 




 

 

      
     

+ نوشته شده توسط زردشت در Sun 4 Nov 2007 و ساعت 4 بعد از ظهر |
sigheh 

صیغه های زنجیره ای

امشب میخواهیم از خاطرات امام در فرانسه ذکر کنیم....

by Jeesh Daram
28-Oct-2007
 

خورشید چند لحضه پیش غروب کرد، قرص ماه در افق در حال بالا آمدن است، کلاغ ها جنجالی بپا کرده اند، سارها فوج فوج روی درختان چنارفرود میایند و انبوه جمعیت در صحن مسجد آیت اله کاشانی در پامنار نشسته اند. روضه خان چاق و فربهی خرامان و آرام آرام از پله های منبر بالا میرود.

 

(فردی از درون جمعیت فریاد میزند): صلوات.... صدای آروغ بسیار بلند توی بلندگوی مسجد میپیچد و جمعیتِ غافل بخود میاید. این احتمالاً نشانۀ آنستکه حاج آقا روضه خوان شام را نوش جان کرده اند. با صدايی گیرا و قوی شروع میکند آرام وشمرده روضه خوانی و وضع کردن که معمولاً در دستگاه ابوعطاست و گاهی هم درگوشه بیات ترک:

هوَالرّزاق..... (عرض نکردم حاجی شام مُفت را زده؟)
الو... الو...الو....
الو...الو.......یک..........دو ..........سه...الو....الو...
آقا جان اون ته نشستی صدای منو میشنوی؟... آره چیه؟ بگو بله!
الو...الو...خواهران اگر صدا خوب نمیرسد کمی جلوتر بیائید....خانوما کمی جلوتر...
شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
خواهران کمی جلوتر بیائید....
پسر جان بنشین و آرام باش....با شما هستم پسر جان...
ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز....
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد....
الو... الو...الو....
خواهر جان صدای بنده را میشنوی؟.....ندای مرا میشنوی؟
برادران و خواهران، امشب شبِ عزیزیه....
امشب شبِ گریه و سوگواریه، شب پاره کردن پیراهنُ وچادر، افسار و روسریه....
شبِ یادآوری امامه....
(هق هق گریه تک و توک توی جمعیت مُنتظِرُ الِشکمِ قیمه خوربگوش میرسد)
(فردی از توی جمعیت): تکبیر!....
امشب میخواهیم از خاطرات امام در فرانسه ذکر کنیم....
آقا جان بیشین، بیشین داداش، بزار مردم نیگا کنن....
حیوان با تو هستم...بله با تو.....بیشین! تربیت نا اهل را...
دهن آدمو باز میکنن!
بر سر آنم که.....گر زدست..... لااله الا.... بر سر آنم که.....گر زدست.....
ده! بچه جن مگه نمیگم بیشین، مگه کرم داری هی تکون میخوری و حرف میزنی، تخم کفتر خوردی؟....
بر سر آنم که گر زدست بر آید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
امشب میخواهیم از دیدارتاریخی سفیر انگلیس در ایران با امام در پاریس صحبت کنیم و حما یت انگلستان از اسلام عزیز و بالعکس.
هق...هق....هق... یا اَباعَبدُِلا ...
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید...
وقتی امام وارد شهر پاریس شد بیش از دو میلیون فرانسوی از کوچک و بزرگ و عاقل و سفیه به استقبال ایشان رفتند....
چنین استقبالی در تاریخ فرانسه بی سابقه بود...حتی در حکومت صد روزه ناپلئون...
امام مدتی در "نوفل لوشاتو" مسکن گزید و اکثراً زیر درخت سیبی مینشست و نماینده گان از تمام کشورها بطور مخفی و آشکار به خدمت امام آمده و سلب حمایت خود را از حکومت پسر رضا خان اعلام داشته، و پشتیبانی دولت متبوع خودرا اعلام میکردند....هق..هق..هق...هق..
(زنی از توی جمعیت): ای جانم فدای امام....لَبیک یا امام لبیک....
(یک بادمجون دور قاب چین لات از تو جمعیت): همه با هم تکرار کنین:
ما همه گوسفند توئیم خمینی... ما همه گوسفند توئیم خمینی...
(جمعیت همه همصدا):
ما همه گوسفند توئیم خمینی...
ما همه گوسفند توئیم خمینی...
(همون دیّوث لات دوباره): همه با هم:
گوش بفرمان توئیم خمینی... گوش بفرمان توئیم خمینی...
(گوسفندان همه همصدا):
گوش بفرمان توئیم خمینی...
گوش بفرمان توئیم خمینی...
آرام باشید....آرام باشید....
خیلی از شما مصاحبه تاریخی امام را درون هواپیما در سفر تاریخی مراجعت به ایران شنیده اید و خوانده اید....هق...هق...هق..
خیلی از شما نطق تاریخی امام در گورستان بهشت زهرا را شنیده اید....
ولی بخاطره سانسوردرآن زمان، فقط اندکی از مردم ما از نطق بت شکن امام در گورستانی در پاریس اطلاع دارند....هق...هق...هق...هق...
ولی ما از دولت فرانسه سپاسگذاریم که به فشار کشورهای عربی اعتنائی نکرد و امام را پناه داد....ما به مردم فرانسه مدیونیم..... هق...هق...هق...هق...
امام را روی دست بردند تا گورستان "پر لاشز " پاریس که در آنجا سخنرانی بفرمایند....بیش از یک میلیون در آنجا به استقبال آمدند.....هق...هق...
(فردی از توی جمعیت): تکبیر!....
این همان گورستانی بود که آن مردک، صادق هدایت هم در آنجا مدفون است...و خود فرانسوی ها سرانجام با فتوای حضرت آیت الا کاشانی دخلش را آوردند...عاقبت کفرگوئی چنین است....پرهیز...پرهیز...تکفیر...تکفیر...
(زنی مجنون الحال از توی جمعیت فریاد میزند): ای جانم فدای هدایت...داستان "دون ژوان کرج"شو خوندین؟ عالیه... ولی حیف که نایابه ....
آبجی خفه شو! هدایت یک مُرتد بود، چرا شعر میگی و مغلطه میکنی زن!؟ لااله الا..
باری در آنجا از امام پرسیدند: "
در مورد بازگشت به ایران چه احساسی دارید؟" امام با خلوص نیّت دست را گذاشت روی بیضه های مبارک و فرمود :"من هیچ احساسی ندارم"....
هق...هق...هق...
(لاتی درون جمعیت): ما همه از پیروان خط امام هستیم. دهن بدخاشو سرویس میکنیم.
(صدای گریه شدید در جمعیت بالا گرفت و در قسمت مردانه اکثر مردها با کف دست تو سر خودشون میزنند و زیر چشم به دوربین فیلم برداری خبرنگار بی بی سی نگاه میکنند)....آخ! ننه من غریبم....آخ! ننه من غریبم.....آخ! ننه من غریبم....
مادران، برادران و مخصوصاً خواهران...شب شبِ عزیزیه، شبِ چهارده ماهه و قرص ماه زده بیرون... و ما هم تشنۀ محبت.....
هق...هق...هق..
صحبت حکام ظلمت شب یلداست ......
نور زخورشید جوی بو که برآید.....
(صدای هق هق گریه تمام محوطه رو پر کرده بطوری که دیگه خر صاحبش رو نمیشناسه)....
امام در قبرستان فرمود: "گریَه کنید...گریَه کنید..اینها از همین گریَه شما میترسند...
"قلب این ملّت تو سری خوردَه ازعشق اسلام است که مییطپد!"
(زنی از توی جمعیت):
انگلیس انگلیس مرگ به نیرنگ تو...
قلب آخوندهای ما میطپد از عشق تو....
(صدای گریه زنها بلندتر میشود)....
خفه شو زن! چرا شعارهای انحرافی میدی؟ مگر جنون داری ضعیفه؟...
پناه به خدا از دست منافق....
(جمعیت گوسفند وار و فریاد کنان): مرگ بر منافق....مرگ بر منافق....
(و گروهی از زوّار که از مشکین شهر و میانه آمده اند شعارها را بزبان خود میدهند):
تُف به گبر کونت آدمیزاد...
تُف به گبر کونت آدمیزاد...
تُف به گبر کونت آدمیزاد...
در آن گورستان پاریس به امام عرض کردند یا امام همه دنیا از شما حمایت میکنند...
به امام عرض کردند مخالفین در ایران انگشت شمارند....
امام فرمود: "من توی دهنشان میزنم، من قلم شان را میشکنم" "ما از این چیزها هراس نداریم، اسلام است که در خطراست"....
"ما با پسر رضا خان همان کار را خواهیم کرد که با احمد کسروی کردیم"...
(زنی از توی جمعیت): "ای که این بچه هفت ساله من فدای امام بشه ولی من به نون شب محتاجم پس کی بدرد ما بد بختها میرسه؟ "...
(گردن کلفتهای حزب الهی ریختند و زن را با خود بردند.).....
هق...هق...هق...
(لات جاکش دوباره بلند داد میزنه) اَگه بدخاهای امام جیکشون دراد، خشتکشونو بالای سرشون گره میزنم..
(گروه زوّار مشکین شهر تصور میکنند که روی سخن آن لات با ایشان بوده و با فریاد بلند اقدام به تلافی میکنند) تو خودش خیشتَچَ مادرت پاره چَردی! کوپَ اوغلی!
(ترجمه آن قدری مشکل ولی در دست اقدام است)
آرام باشید، آرام باشید....
خانم....با شما هستم.... اون بچه را ببر بیرون سر پا بگیر صحن مَچّد که جای ریدن نیست! عجب گرفتاری شدیما...
(از توی ایوان، اعضای سندیکای روشنفکران کوردل شعار میدهند):
مرگ بر سوئیس، فرانسه... ایتالیُ بلژیک توشه.....
مرگ بر سوئیس، فرانسه... ایتالیُ بلژیک توشه.....
(روضه خوان فریاد میزند): خفه...خفه... این شعارهای نامربوط چیه؟...
من از همتون میخوام که فقط شعارهای مجازرا که دم در بهتون دادند تکرار کنید.
(حاج آقا ادامه میدهد):
در همان گورستان خبرنگار روزنامه ضالّۀ "لوموند" از امام پرسید که اگر امام قبل از هجرتِ پیروزمندانه شهید شوند، ایشان چه و صیتی میکنند و پیامشان به هوادارانشان و ایرانیان چیست؟ هق...هق...هق...
(هق هق گریه خرکی مردم بیشتر و بیشتر میشود و بو ی گندِه عرق پا فضا را پر کرده. اکثراً در فکر غذای مفتی هستند که به ایشان وعده شده)...
امام در پاسخ آن خبرنگار ابله فرمودند:
"در آن صورت وصیت من در این شعر خلاصه میشود"
"تابوت مرا جای بلندی بگذارید
تا باد بَرد سوی وطن بوی اََنم را
"
هق...هق...هق...آخ ننه من غریبم....هق..هق..هق...
(صدای گریه و عربده کشی به حدّی رسیده که دیگرشدّت آن چاک کون خر را هم پاره میکند...مادری اشک ریزان بچه پنج شش ساله خودرا با دو دست بالای سرش میبرد و فریاد میزند، تقدیم به امام عزیزم با عشق... تقدیم به امام عزیزم با عشق...)...
خواهر جان بسته بندی لازم نیست، لطف کن یک لاک و مهر محضری شده بزن به ماتحت بچه و با فدرال اکسپرس ارسال کن. مبادا با پست زمینی بفرستی که رندان طفل را روهوا میزنند.....
هق...هق...هق...
مغ بچه ای میگذشت راهزن دین و دل...
(حاجی یکدفعه متوجه میشه که این شعرو نباید اینجا بخونه و فوری یک شعر لایی میکشه)
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود و شاخ گل ببر آید.....
خواهران و برادران عزیز ما یکساعت و نیم به شما فرصت میدیم برای قضاء حاجت، صرف شام و نماز. لطفاً استدعا میکنم اجازه بدهید مادرانی که فرزندان خردسال دارند اوّل بروند سر سُفره ها و مطمئن باشید غذا برای همگان بحّد کافی آماده شده است. خودِ آقای سرکنسول محترم دولت انگلستان که کلیه مخارج این پذیرائی را بعهده گرفته اند بمن تأکید فرمودند که غذا ی کافی برای همگی آماده است. من از تمام شما مسلمین استدعا میکنم برای سلامتی و طول عمرعلیاحضرت ملکه انگلیس نیز دعا بفرمائید. آمین یا رّب العالمین.....
خانم اون بچه رو از دیوار بیارش پائین، میافته سرش میشکنه فدای چیزه خر میشه... لااله الا.. مگه میذارن آدم بکارش برسه! عجب از بچه های این دوره که پرروئی شان را تو فیها خالدون بز بکنی به پیش باز گرگ میرود.
اگر گذاشتند ما یکشب بدون فحش خواهر و مادر سرمان را زمین بگذاریم و کپه مرگمان را؟
عباس آقا سر جدّت یک کمی گلاب بپاش تو جمعیت، بوی گند پا مارو خفه کرد.....
بر در ارباب بی مروت دنیا چند
نشینی که خواجه کی به در آید...
التماس دعا......
______________________
یادآوری نویسنده:
"صیغه های زنجیره ای" از سری سناریوهائی هستند که اگرعمری باقی باشد بتدریج انتشار خواهند یافت. اگر هم عمرنپائید که خوب به تخم چپ اسب حضرت عباس....که آنهم خود داستانی دارد.

+ نوشته شده توسط زردشت در Sat 3 Nov 2007 و ساعت 7 بعد از ظهر |

   مسلمان کسی است که مال دیگران را به یغما ببرد و چون مالش را به سرقت ببرند، بانگ                             وفریاد برآورد که مسلمانی نیست .
مسلمانی هم ایجاد جار و جنجال و هیاهوی بسیار                                                                                    برای هیچ است
مسلمان کسی است که به کار همه کار داشته باشد، و وقتی سر از                                                                کارش د ر بیاورند، فغان برآورد و دنیا را مملو از مردمان فضول قلمداد بکند .
مسلمانی هم اجرای " امر به معروف و نهی از منکر است
مسلمان کسی است که                                                                                                                      بیشتر وقتش را برای موشکافی در مورد مسایل و جزئیات زندگی دیگران به کار ببندد ، و با ترفندهایی که می داند دیگران اجازه کوچکترین کنجکاوی را در کارهایش ندهد   به   .
مسلمانی هم داشتن هنر تقیه کردن ( دروغ گفتن) است
مسلمان کسی است که اجازه دید زدن و لاسیدن با دختر و زن و خواهرهمسایه و هم محلی و همکارش را به خودش                                                                                                                      

می دهد، ولی کسی اجازه چپ نگاه کردن به خواهر و دختر و زن او را ندارد .
مسلمانی هم خوب بودن مرگ است اما فقط برای همسایه نه خودش
مسلمان ، کسی است که جو                                                                                                                   فروش است اما گندم نمایی می کند؛ و به محض آنکه در معامله ای مغبون بشود، فریادوامصیبتا بر می آورد و به زمین و زمان ناسزا می گوید .
مسلمانی هم آزاد بودن کلاه گذاری بر سر خلق الله است و سفت نگاه داشتن کلاه خود که باد و یا مسلمانان دیگر برش ندارند
مسلمان کسی است که اگر آدم بکشد، قهرمان جنگ و دفاع مقدس                                                                است . ولی اگر دیگری او و یکی از عزیزان و هم مرامانش را بکشد، شمرذوالجوشن است .
مسلمانی هم کشتن کسانی که مخالف او فکر می کنند است و کافرنامیدن چنین افرادی و مباح بودن ریختن خونشان

+ نوشته شده توسط زردشت در Sat 3 Nov 2007 و ساعت 12 بعد از ظهر |